{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊²¹

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊²¹
هیچ‌کس درون دیگری را نمی‌شناسد، ما فقط لباس‌ها و لبخندها را می‌بینیم.
-غریبه/آلبر کامو
✩₊˚.⋆☾𓃦✩₊˚.⋆☾𓃦✩₊˚.⋆☾𓃦
یک هفته بعد به هاگوارتز برمی‌گردم.جیمز پاتر دیگر به من مزه نمی‌ریزد.اسلیتیرین با احترام از کنارم رد می‌شوند‌.گریفیندور از من فرار می‌کنند.ریونکلا نادیده ام می‌گیرند و هافلپاف¹ درباره ام پچ پچ می‌کنند«قاتل اسلیتیرینی»مهم نیست.واقعاً مهم نیست.به سالن اصلی می‌روم تا دنبال الکسا بگردم که ناگهان در آغوشی فرو می‌روم"خوش برگشتی ری"
لبخند می‌زنم "ممنونم مکس"
دستش را پشت حدفاصل دو کتفم می‌گذارد"الکسا منتظرت بود.همچنین طرفدار های اسلیتیرینی ت"
و به سالن اصلی راهنمایی ام می‌کند بچه ها توی سالن به گرمی از من استقبال می‌کنند و الکسا سخت در آغوش می‌فشاردم "چرا بی‌خبر رفتی؟!"
صورتم را از آغوشش بیرون می‌آورم"انداختنم بیرون الکسی"
خوش گذشت.آن شب واقعاً خوش گذشت. همه دوستم داشتند.همه با من خوب بودند.دوست توی قطارم ریگولوس هم حق را به من داد.و احساس دوست داشته شدن می‌کردم
✩₊˚.⋆☾𓃦✩₊˚.⋆☾𓃦✩₊˚.⋆☾𓃦
¹Hufflepuff
دیدگاه ها (۰)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❹آدم باید پل‌ها را خراب کند، تا راه برگشتن نداشته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط