پارت ۲۱
پارت ۲۱
شب شده بود. صدای بارون که از پنجره میومد، خونه رو کرده بود به چیزی حد فاصل غم و آرامش.
رزا روی مبل نشسته بود، پاهاش رو زیر خودش جمع کرده بود و یه کتاب باز شده بود رو زانوش. ولی فکرِهاش جای دیگهای بود — به حرفِ امروز تهسوک، به شرطی که گذاشته بود، به اون «اگه اومدی، من همیشه از در میام سمتت».
صدای پا اومد. تهسوک از اتاقش اومد بیرون، دو تا لیوان چای تو دستش. یکی رو گذاشت جلوی رزا، خودش نشست همونجوری روی زمین، تکیه به مبل، کنار پاهاش.
— هنوز بیداری؟
— نمیتونم بخوابم. — کتاب رو بست و گذاشت کنارش — فکر کردم… امروز چی گفتی.
— کدومش؟ — یه لقمه چای خورد.
— اون که گفتی اگه بیام، تو هم میای. — مکث کرد — یعنی میای؟
تهسوک لیوان رو گذاشت و برگشت بهش. نگاهش جدی شد:
— رزا، من یه آدمِ کلام نیستم. اگه گفتم میام، میام. — یه لحظه نگاهش رو برنگردوند — فقط میترسم یه روز بیای و من… جایی باشم که نرم.
رزا ابرو در هم کشید:
— یعنی چی؟
— یعنی بعضیها میرن که شاید آخرش برگردن. — یه مکث — ولی بعضیها میرن چون فکر میکنن برگشتنشون فقط درد میاره.
سکوت شد. بارون بلندتر شد.
رزا تکون خورد، ولی از روی مبل نیومد پایین:
— پس تو از اون جور آدمایی؟ — صداش آروم بود.
تهسوک جواب نداد. فقط به بارون خیره شد.
— تهسوک.
— هوم.
— اگه گفتی میای، میای. — لبخند تلخی نیمهکاره — من هم حرفمو نگه میدارم.
تهسوک برگشت بهش. و برای اولین بار توی این مدت، چیزی توی چشمهاش نرم شد. نه فتح، نه محکم. فقط یه جور… خستهی آروم.
— باشه. — گفت — پس این شد قرارمون.
رزا سر تکون داد. بارون هنوز میبارید. ولی برای اولین بار، خونه دیگه ساکت نبود.
شب شده بود. صدای بارون که از پنجره میومد، خونه رو کرده بود به چیزی حد فاصل غم و آرامش.
رزا روی مبل نشسته بود، پاهاش رو زیر خودش جمع کرده بود و یه کتاب باز شده بود رو زانوش. ولی فکرِهاش جای دیگهای بود — به حرفِ امروز تهسوک، به شرطی که گذاشته بود، به اون «اگه اومدی، من همیشه از در میام سمتت».
صدای پا اومد. تهسوک از اتاقش اومد بیرون، دو تا لیوان چای تو دستش. یکی رو گذاشت جلوی رزا، خودش نشست همونجوری روی زمین، تکیه به مبل، کنار پاهاش.
— هنوز بیداری؟
— نمیتونم بخوابم. — کتاب رو بست و گذاشت کنارش — فکر کردم… امروز چی گفتی.
— کدومش؟ — یه لقمه چای خورد.
— اون که گفتی اگه بیام، تو هم میای. — مکث کرد — یعنی میای؟
تهسوک لیوان رو گذاشت و برگشت بهش. نگاهش جدی شد:
— رزا، من یه آدمِ کلام نیستم. اگه گفتم میام، میام. — یه لحظه نگاهش رو برنگردوند — فقط میترسم یه روز بیای و من… جایی باشم که نرم.
رزا ابرو در هم کشید:
— یعنی چی؟
— یعنی بعضیها میرن که شاید آخرش برگردن. — یه مکث — ولی بعضیها میرن چون فکر میکنن برگشتنشون فقط درد میاره.
سکوت شد. بارون بلندتر شد.
رزا تکون خورد، ولی از روی مبل نیومد پایین:
— پس تو از اون جور آدمایی؟ — صداش آروم بود.
تهسوک جواب نداد. فقط به بارون خیره شد.
— تهسوک.
— هوم.
— اگه گفتی میای، میای. — لبخند تلخی نیمهکاره — من هم حرفمو نگه میدارم.
تهسوک برگشت بهش. و برای اولین بار توی این مدت، چیزی توی چشمهاش نرم شد. نه فتح، نه محکم. فقط یه جور… خستهی آروم.
— باشه. — گفت — پس این شد قرارمون.
رزا سر تکون داد. بارون هنوز میبارید. ولی برای اولین بار، خونه دیگه ساکت نبود.
- ۱۷۸
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط