‌ ‌ ‌سلام آقای خوبم.

‌ ‌ ‌سلام آقای خوبم.

دلم که از روزگار می گیرد ...
دلتنگی هایم را جمع می کنم یکجا،
بغض هایم را زیرِ لبخندِ تلخم پنهان می کنم،
اما غروبِ جمعه که می شود،
دلم فریاد می زند:
بس است! دیگر طاقت ندارم.
همین می شود که
اشک هایم بی وقفه شروع به باریدن می کند،
می گویم:
جدایے بس است ...
دوست دارم ببینمت ...
دلم می خواهد بیایے ...
اما باز از بندِ گناهانم رها نمی شوم که نمی شوم...
آمدم بگویم، به دعاهایتان محتاجم ...
می خواهم بشوم همانے که می خواهے.❤️
دیدگاه ها (۲)

یااَبَالحَسَنِ یا عَلِیَّ بنَ موُسَی الرِضا یَابنَ رَسوُلِ ا...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑦_بخش اول_ من تماشای تو می‌کردم ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش ششم_ جولیت_مکس و جارویش نجاتم دادند.سعی می...

خیلی ذوق دارمشبیه همان شوقی که بارها در نگاهت دیده بودم.می‌د...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊²⁰افسوس که تمام روابط انسانی نیاز به نوعی نقاب ...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟜و اگر من برای همه‌ی دنیا چیزی نبودم، عیبی نداشت، فقط...

پروانه جان

رمان لونا و ویلیام قسمت ۱۲

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

《وقتی باهاش قهر بودی ولی...》پارت ¹ویو ا/توایییی... 😑دو روز پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط