سلام آقای خوبم.
سلام آقای خوبم.
دلم که از روزگار می گیرد ...
دلتنگی هایم را جمع می کنم یکجا،
بغض هایم را زیرِ لبخندِ تلخم پنهان می کنم،
اما غروبِ جمعه که می شود،
دلم فریاد می زند:
بس است! دیگر طاقت ندارم.
همین می شود که
اشک هایم بی وقفه شروع به باریدن می کند،
می گویم:
جدایے بس است ...
دوست دارم ببینمت ...
دلم می خواهد بیایے ...
اما باز از بندِ گناهانم رها نمی شوم که نمی شوم...
آمدم بگویم، به دعاهایتان محتاجم ...
می خواهم بشوم همانے که می خواهے.❤️
دلم که از روزگار می گیرد ...
دلتنگی هایم را جمع می کنم یکجا،
بغض هایم را زیرِ لبخندِ تلخم پنهان می کنم،
اما غروبِ جمعه که می شود،
دلم فریاد می زند:
بس است! دیگر طاقت ندارم.
همین می شود که
اشک هایم بی وقفه شروع به باریدن می کند،
می گویم:
جدایے بس است ...
دوست دارم ببینمت ...
دلم می خواهد بیایے ...
اما باز از بندِ گناهانم رها نمی شوم که نمی شوم...
آمدم بگویم، به دعاهایتان محتاجم ...
می خواهم بشوم همانے که می خواهے.❤️
۱.۷k
۱۴ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.