⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیرههای خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_²⁵
دیوارِ یخِ سیاه، مانندِ یک قارهیِ منجمد، بینِ وُید و اِلا فاصله انداخت. لوسیان با نگاهی بیرحمانه، تنها به هدفش خیره شده بود: کنترلِ منبعِ قدرت. اما وُید، در حالی که با چشمانِ سرخ از خشم و درماندگی به لوسیان نگاه میکرد، میدانست که زمان برایِ بحث یا انتقام نیست.
او با تمامِ توان، شمشیرِ نوریاش را به سمتِ دیوارِ یخ کوبید. صدایِ برخوردِ نور و یخ، مانندِ جیغِ یک موجودِ زخمی در فضایِ ساحل پیچید. اما یخِ لوسیان، از جنسِ مادی نبود؛ آن از تاریکی و ارادهیِ او ساخته شده بود و با هر ضربهیِ وُید، تنها بیشترِ سرد میشد.
«اِلا!» وُید فریاد زد، صدایش در میانِ غرشِ امواج و هجومِ سایهها گم میشد. «فکر نکن من دارم ازت فاصله میگیرم! من فقط دارم راهِ رسیدن بهت رو باز میکنم!»
اِلا روی شنها افتاده بود. او دیگر نمیتوانست تشخیص دهد که آیا درد، در بدنِ اوست یا در روحش. او حس میکرد هزاران زنجیرهیِ داغ و سرد، همزمان از درونِ سینهاش به سمتِ بیرون کشیده میشوند. هر بار که یکی از آن سایههایِ بیرونِ شکافِ آسمانی به ساحل فرود میآمد، اِلا لرزهای وحشتناک را حس میکرد؛ انگار بخشی از وجودِ او با هر سایه، به دنیایِ دیگر کشیده میشد.
ناگهان، لوسیان با حرکتی برقآسا، از میانِ دود و مه عبور کرد و به سمتِ اِلا یورش برد. او نمیخواست اِلا را بکشد؛ او میخواست "مُهر" را از درونِ او بیرون بکشد، حتی اگر به قیمتِ نابودیِ خودِ اِلا تمام شود.
وُید که دید لوسیان در حالِ نزدیک شدن به اِلا است، تمامِ کنترلِ خود را بر انرژیهایِ باقیماندهیِ تالار باز کرد. او به جایِ دفاع، حملهیِ خود را به سمتِ لوسیان تغییر داد. او میدانست که اگر نتواند دیوارِ یخ را بشکند، باید لوسیان را از مسیرِ خود خارج کند.
«نمیذارم... بهش... دست بزنی!» وُید با فریادی که از تهِ گلویش برمیخاست، انفجاری از انرژیِ بنفش و سیاه را به سمتِ لوسیان پرتاب کرد.
انفجار، ساحل را به لرزه درآورد. موجها با شدت به سمتِ خشکی بازگشتند و مهِ ساحل برایِ لحظهای از بین رفت. لوسیان، که انتظارِ چنین حملهیِ خودکشیوارهای را نداشت، برایِ لحظهای از تعادل خارج شد.
وُید از این فرصت استفاده کرد. او با تمامِ توان، خودش را از میانِ آتش و یخ عبور داد و به سمتِ اِلا دوید. او دیوارِ یخ را با ضربهیِ آخرِ شمشیرش در هم شکست. در حالی که لرزشِ زمین هنوز ادامه داشت، او خودش را به اِلا رساند.
او اِلا را در آغوش گرفت. این بار، برخلافِ دفعاتِ قبل، او اجازه نداد یخ یا تاریکی بینِ آنها باشد. او دستهایش را دورِ بدنِ لرزانِ اِلا حلقه کرد و پیشانیاش را به پیشانیِ او تکیه داد.
«اِلا، به من نگاه کن... فقط به من...» صدای وُید حالا دیگر خشین نبود؛ حالا، این صدایِ مردی بود که تمامِ دنیایِ خود را در میانِ دستانش حس میکرد. «من اینجام. من تنهاترین زنجیرهیِ تو هستم که هیچوقت پاره نمیشه. من اجازه نمیدم اون قدرت، تو رو از من بگیره.»
اِلا، با چشمانِ نیمهباز و اشکهایی که با خونِ زخمیِ صورتش آمیخته شده بود، به او خیره شد. در آن لحظهیِ کوتاه و بحرانی، در میانهیِ میدانِ جنگ و زیرِ نگاهِ خیرهیِ لوسیان و هجومِ سایهها، یک پیوندِ جدید شکل گرفت. پیوندی که فراتر از جادو و فراتر از وظیفه بود.
او دستش را با لرزش بالا آورد و لبهیِ لباسِ خونیِ وُید را چنگ زد.
«وُید... اگه... اگه من... تغییر کنم...» صدای اِلا قطع شد، اما نگاهش همه چیز را میگفت.
وُید، با نگاهی که برایِ اولین بار، ترکیبی از عشق و عزمِ راسخ بود، زیرِ لب گفت: «اگه تغییر کنی، من هم با تو تغییر میکنم. من از تو نمیگذرم، اِلا. هرگز.»
او لبهایش را نزدیکِ گوشِ اِلا برد و در میانهیِ غرشِ جنگ، نجوا کرد: «باید زنده بمونی. برایِ من. نه برایِ اون قدرت، برایِ من.»
در همین لحظه، لوسیان که دوباره به آنها نزدیک شده بود، با خشم فریاد زد: «عشق؟ تو داری با یه بمبِ ساعتی عشق بازی میکنی، وُید! این پیوند، تنها چیزیه که سرعتِ نابودیِ جهان رو بیشتر میکنه!»
وُید سرش را بلند کرد. او دیگر از لوسیان نمیترسید. او حالا چیزی برای از دست دادن داشت که از تمامِ جادوهایِ دنیا باارزشتر بود.
ادامه دارد...
☠︎زنجیرههای خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_²⁵
دیوارِ یخِ سیاه، مانندِ یک قارهیِ منجمد، بینِ وُید و اِلا فاصله انداخت. لوسیان با نگاهی بیرحمانه، تنها به هدفش خیره شده بود: کنترلِ منبعِ قدرت. اما وُید، در حالی که با چشمانِ سرخ از خشم و درماندگی به لوسیان نگاه میکرد، میدانست که زمان برایِ بحث یا انتقام نیست.
او با تمامِ توان، شمشیرِ نوریاش را به سمتِ دیوارِ یخ کوبید. صدایِ برخوردِ نور و یخ، مانندِ جیغِ یک موجودِ زخمی در فضایِ ساحل پیچید. اما یخِ لوسیان، از جنسِ مادی نبود؛ آن از تاریکی و ارادهیِ او ساخته شده بود و با هر ضربهیِ وُید، تنها بیشترِ سرد میشد.
«اِلا!» وُید فریاد زد، صدایش در میانِ غرشِ امواج و هجومِ سایهها گم میشد. «فکر نکن من دارم ازت فاصله میگیرم! من فقط دارم راهِ رسیدن بهت رو باز میکنم!»
اِلا روی شنها افتاده بود. او دیگر نمیتوانست تشخیص دهد که آیا درد، در بدنِ اوست یا در روحش. او حس میکرد هزاران زنجیرهیِ داغ و سرد، همزمان از درونِ سینهاش به سمتِ بیرون کشیده میشوند. هر بار که یکی از آن سایههایِ بیرونِ شکافِ آسمانی به ساحل فرود میآمد، اِلا لرزهای وحشتناک را حس میکرد؛ انگار بخشی از وجودِ او با هر سایه، به دنیایِ دیگر کشیده میشد.
ناگهان، لوسیان با حرکتی برقآسا، از میانِ دود و مه عبور کرد و به سمتِ اِلا یورش برد. او نمیخواست اِلا را بکشد؛ او میخواست "مُهر" را از درونِ او بیرون بکشد، حتی اگر به قیمتِ نابودیِ خودِ اِلا تمام شود.
وُید که دید لوسیان در حالِ نزدیک شدن به اِلا است، تمامِ کنترلِ خود را بر انرژیهایِ باقیماندهیِ تالار باز کرد. او به جایِ دفاع، حملهیِ خود را به سمتِ لوسیان تغییر داد. او میدانست که اگر نتواند دیوارِ یخ را بشکند، باید لوسیان را از مسیرِ خود خارج کند.
«نمیذارم... بهش... دست بزنی!» وُید با فریادی که از تهِ گلویش برمیخاست، انفجاری از انرژیِ بنفش و سیاه را به سمتِ لوسیان پرتاب کرد.
انفجار، ساحل را به لرزه درآورد. موجها با شدت به سمتِ خشکی بازگشتند و مهِ ساحل برایِ لحظهای از بین رفت. لوسیان، که انتظارِ چنین حملهیِ خودکشیوارهای را نداشت، برایِ لحظهای از تعادل خارج شد.
وُید از این فرصت استفاده کرد. او با تمامِ توان، خودش را از میانِ آتش و یخ عبور داد و به سمتِ اِلا دوید. او دیوارِ یخ را با ضربهیِ آخرِ شمشیرش در هم شکست. در حالی که لرزشِ زمین هنوز ادامه داشت، او خودش را به اِلا رساند.
او اِلا را در آغوش گرفت. این بار، برخلافِ دفعاتِ قبل، او اجازه نداد یخ یا تاریکی بینِ آنها باشد. او دستهایش را دورِ بدنِ لرزانِ اِلا حلقه کرد و پیشانیاش را به پیشانیِ او تکیه داد.
«اِلا، به من نگاه کن... فقط به من...» صدای وُید حالا دیگر خشین نبود؛ حالا، این صدایِ مردی بود که تمامِ دنیایِ خود را در میانِ دستانش حس میکرد. «من اینجام. من تنهاترین زنجیرهیِ تو هستم که هیچوقت پاره نمیشه. من اجازه نمیدم اون قدرت، تو رو از من بگیره.»
اِلا، با چشمانِ نیمهباز و اشکهایی که با خونِ زخمیِ صورتش آمیخته شده بود، به او خیره شد. در آن لحظهیِ کوتاه و بحرانی، در میانهیِ میدانِ جنگ و زیرِ نگاهِ خیرهیِ لوسیان و هجومِ سایهها، یک پیوندِ جدید شکل گرفت. پیوندی که فراتر از جادو و فراتر از وظیفه بود.
او دستش را با لرزش بالا آورد و لبهیِ لباسِ خونیِ وُید را چنگ زد.
«وُید... اگه... اگه من... تغییر کنم...» صدای اِلا قطع شد، اما نگاهش همه چیز را میگفت.
وُید، با نگاهی که برایِ اولین بار، ترکیبی از عشق و عزمِ راسخ بود، زیرِ لب گفت: «اگه تغییر کنی، من هم با تو تغییر میکنم. من از تو نمیگذرم، اِلا. هرگز.»
او لبهایش را نزدیکِ گوشِ اِلا برد و در میانهیِ غرشِ جنگ، نجوا کرد: «باید زنده بمونی. برایِ من. نه برایِ اون قدرت، برایِ من.»
در همین لحظه، لوسیان که دوباره به آنها نزدیک شده بود، با خشم فریاد زد: «عشق؟ تو داری با یه بمبِ ساعتی عشق بازی میکنی، وُید! این پیوند، تنها چیزیه که سرعتِ نابودیِ جهان رو بیشتر میکنه!»
وُید سرش را بلند کرد. او دیگر از لوسیان نمیترسید. او حالا چیزی برای از دست دادن داشت که از تمامِ جادوهایِ دنیا باارزشتر بود.
ادامه دارد...
- ۱۸۱
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط