{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این خاطره جان می دهد برای ذوق مرگ شدن

این خاطره جان می دهد برای ذوق مرگ شدن!

من که کاری به کار کسی نداشتم
انتهای خیابان پاییز
نشسته بودم
شعرم را می نوشتم
از راه که رسیدی
اصلا مشخص بود
با قصدو غرض آمده ای
حالا خوب شد؟
عاشقت شدم...
راحت شدی؟
چیز زیادی از او نمی خواستم،گفتم همین قدر بمان که یک خاطره ی کوچک بسازیم
بعد برو...
عجله داشت انگار!
ساعتش را نگاهی کرد و گفت...
خب،
بگو خاطره ات را،تا بسازیمش!
گفتم زیاد وقتت را نمی گیرم
همین قدر کنارم بمانی
که عصر یک پنجشنبه ی سرد پاییزی
همین طور که برایت انار دانه میکنم و دیکته ی دخترمان باران را می گویم!
صدا میزنم...
راستی عیال!
نظرت چیست فردا آش رشته بپزیم!
با پیاز داغ و کشک فروان!
همان طور که ناخن هایت را فوت میکنی
تا لاک هایش خشک شود بگویی
تا آشپزش که باشد؟
میگویم
یک آش تو با آن چشم ها پختی برایمان
با دو سه متر روغن رویش!
که سالهاست میخوریم و...
به به!
به به!
این یکی آش با من!
خندید،ساعتش را نگاه کرد و گفت:
تمام شد؟
گفتم...
بله!
فقط...
میشود این جای خاطره که رسیدی
همزمان با فوت کردن ناخن،یک چشمک هم بزنی؟
گفت چرا...
گفتم نمیدانی اما...
این خاطره جان می دهد برای ذوق مرگ شدن!
دیدگاه ها (۳)

این نوشته ها را جدی نگیریدباور کنید پشت این سخن ها،عقل نیست!...

هر زمانی که بخواهم به "تو"دل می بندممگر این قصه به جز من به ...

عالم برزخ که می گویندهمین حال من استمن تو را پس می زنم اما د...

تو زندگیم کارای زیادی کردمبه خاطر خیلیاش پشیمونماما تا ابد ه...

تکلیف #علیزاده لندنی که برای ما از اول روشن بود...حالا با گذ...

راستی دیشب دوباره مست و تنها بی قرارسر درآوردم از آن کوچه از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط