عشق در گذرگاه سئول(Love in the passage of Seoul )
عشق در گذرگاه سئول(Love in the passage of Seoul )
Part 1
سلام من یون کیونگ هستم ۲٠ سالمه من در شهر سئول زندگی میکنم و پدر و مادرم در بوسان زندگی میکنن همونطور ک میدونید بوسان یک شهر بندری بزرگ توی کره جنوبی هستش و من اتفاقا اونجارو بخاطر کوهستانی بودنش و ساحلش خیلی دوست دارم اما برای اینکه بتونم رو پای خودم وایستم به سئول اومدم
من توی ی شیرینی فروشی کار میکنم صاحبش آقای جوون وو خیلی مهربونه راستش زمانی ک اومده بودم سئول....
فلش بک ب ۳ ماه پیش:
عااااه امروز قراره برم سئول و خیلی ذوق و شوق دارم اما یخورده از اینکه مامان بابامو تنها بزارم هم ناراحتم واقعا دلم نمیخواد تنهاشون بذارم با خودم میگفتم ک نمیرم اما اونا میگفتن ک برم و خیلی اصرار داشتن چون میدونستن من سئول رو از وقتی بچه بودم دوست داشتم و همیشه میخواستم توی دانشگاه اولسان سئول دندون پزشکی بخونم
بابام یه رستوران خیلی خوشگل و کوچولو موچولو داشت ک اسمش رو 생명의 정원 (باغ زندگی) گذاشته بود البته میدونم ک بخاطر من و مامان اینو گذاشته بود
غذاهای خیلی خوشمزه ای درست میکرد حتی وقتی چند سال پیش میرفتم مدرسه اون برام کلی غذای خوشمزه درست میکرد و برام میذاشت
الانم همینطوره....
مامانم هم بعضی مواقع کمک دست بابام میرفت ولی بعضی از مواقع هم میرفت مزرعه و همراه مادربزگم کلی سبزی خوشمزه کشت و برداشت میکردن کیفت سبزی هایی ک مامانم و مامانبزرگم میکاشتن با اونایی ک توی سبزی فروشی ها میفروشن فرق داشت
مامانبزرگم با پدربزرگم و داییم توی یه خونه خیلی خوشگل و البته قدیمی زندگی میکردن
امروز روز آخریه ک توی بوسان هستم مامان مامانبزرگم و دایی و بابابزرگم رو هم دعوت کرده بود خونمون ک همگی برای رفتن و موفق شدنم تو دانشگاه جشن بگیریم. ♡
Part 1
سلام من یون کیونگ هستم ۲٠ سالمه من در شهر سئول زندگی میکنم و پدر و مادرم در بوسان زندگی میکنن همونطور ک میدونید بوسان یک شهر بندری بزرگ توی کره جنوبی هستش و من اتفاقا اونجارو بخاطر کوهستانی بودنش و ساحلش خیلی دوست دارم اما برای اینکه بتونم رو پای خودم وایستم به سئول اومدم
من توی ی شیرینی فروشی کار میکنم صاحبش آقای جوون وو خیلی مهربونه راستش زمانی ک اومده بودم سئول....
فلش بک ب ۳ ماه پیش:
عااااه امروز قراره برم سئول و خیلی ذوق و شوق دارم اما یخورده از اینکه مامان بابامو تنها بزارم هم ناراحتم واقعا دلم نمیخواد تنهاشون بذارم با خودم میگفتم ک نمیرم اما اونا میگفتن ک برم و خیلی اصرار داشتن چون میدونستن من سئول رو از وقتی بچه بودم دوست داشتم و همیشه میخواستم توی دانشگاه اولسان سئول دندون پزشکی بخونم
بابام یه رستوران خیلی خوشگل و کوچولو موچولو داشت ک اسمش رو 생명의 정원 (باغ زندگی) گذاشته بود البته میدونم ک بخاطر من و مامان اینو گذاشته بود
غذاهای خیلی خوشمزه ای درست میکرد حتی وقتی چند سال پیش میرفتم مدرسه اون برام کلی غذای خوشمزه درست میکرد و برام میذاشت
الانم همینطوره....
مامانم هم بعضی مواقع کمک دست بابام میرفت ولی بعضی از مواقع هم میرفت مزرعه و همراه مادربزگم کلی سبزی خوشمزه کشت و برداشت میکردن کیفت سبزی هایی ک مامانم و مامانبزرگم میکاشتن با اونایی ک توی سبزی فروشی ها میفروشن فرق داشت
مامانبزرگم با پدربزرگم و داییم توی یه خونه خیلی خوشگل و البته قدیمی زندگی میکردن
امروز روز آخریه ک توی بوسان هستم مامان مامانبزرگم و دایی و بابابزرگم رو هم دعوت کرده بود خونمون ک همگی برای رفتن و موفق شدنم تو دانشگاه جشن بگیریم. ♡
- ۶.۰k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط