{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔


𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟗



روز مراسم نامزدی فرا رسید.

از صبح، الین احساس عجیبی داشت.

اضطراب، هیجان و نگرانی همه با هم در دلش جمع شده بودند.

آیلین وارد اتاق شد و لباس بلندی را که در دست داشت، روی تخت گذاشت.

پیراهنی به رنگ کرم؛ ساده، ظریف و در عین حال گران‌قیمت.

آیلین لبخند زد.

«این رو بپوش.»

چند دقیقه بعد، الین جلوی آینه ایستاد.

برای لحظه‌ای خودش را نشناخت.

آیلین پشت سرش ایستاد.

«خیلی خوشگل شدی.»

الین لبخند کوچکی زد.

اما اضطراب هنوز از دلش نرفته بود.

---

سالن بزرگ عمارت جئون پر از مهمان بود.

مردهایی با کت‌وشلوارهای رسمی و زن‌هایی با لباس‌های شیک در سالن رفت‌وآمد می‌کردند.

نگاه‌ها مدام روی الین می‌چرخید.

انگار همه می‌خواستند ببینند دختری که قرار است وارد خاندان جئون شود، چه کسی است.

الین کنار پدرش ایستاده بود و دست‌هایش را به هم گره کرده بود.

انگشت‌هایش کمی می‌لرزیدند.

آن طرف سالن، جونگکوک کنار پدرش ایستاده بود.

برای لحظه‌ای نگاهش با الین تلاقی کرد.

هیچ‌کدام چیزی نگفتند.

فقط همان نگاه کوتاه کافی بود تا الین کمی آرام‌تر شود.

مراسم آغاز شد.

پدر الین و آقای جئون جلو رفتند و درباره‌ی اتحاد دو خانواده، آینده و ادامه‌ی نسل خاندان صحبت کردند.

کلمه‌ها یکی پس از دیگری روی سر الین سنگینی می‌کردند.

او به زمین خیره شده بود.

بعد نوبت به آن دو رسید.

جونگکوک به سمتش آمد و دستش را جلو آورد.

الین چند لحظه به دست او نگاه کرد.

بعد دستش را در دست جونگکوک گذاشت.

دست جونگکوک سرد بود، اما محکم و مطمئن.

حلقه‌ها رد و بدل شدند.

صدای دست زدن مهمان‌ها سالن را پر کرد و چندین دوربین برای ثبت لحظه بالا رفتند.

الین لبخند زد.

اما خودش می‌دانست آن لبخند هنوز به چشم‌هایش نرسیده است.

---

بعد از مراسم، الین به تراس رفت.

هوای بیرون سرد بود، اما ترجیح می‌داد کمی تنها باشد.

صدای قدم‌هایی از پشت سرش آمد.

«الین.»

برگشت.

تهیونگ بود.

الین آرام گفت:

«تهیونگ...»

تهیونگ کنارش ایستاد.

«خوبی؟»

الین شانه‌هایش را بالا انداخت.

«نمی‌دونم.»

تهیونگ دستش را گرفت.

«تموم شد.»

بعد مکث کرد.

«حالا فقط باید بذاری زمان بگذره.»

الین به او نگاه کرد.

«تو چی؟ تو خوبی؟»

تهیونگ لبخند تلخی زد.

«من؟ من همیشه خوبم. خودت که می‌دونی.»

الین سرش را روی شانه‌ی برادرش گذاشت.

«ممنون که هستی.»

تهیونگ چیزی نگفت.

فقط دستش را آرام فشرد.
دیدگاه ها (۳)

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁰آتش آرام می‌سوخت و نور نارنجی رنگش...

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط