{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 3

پارت 3
چویا همین طور غرق در افکارش بود که یهو دازای ......
میاد تو صورت چویا اما هیچ کاری نمیکنه بر میگرده سر میزش
چویا مات مونده و دازای میگه :برو یه ابی به سر و صورتت بزن و لباسات رو عوض کن
چویا:بله ارباب
چویا میره لباساشو عوض میکنه برمیگرده و دازای تا حدودا تا ساعت 8:00داشت کار می‌کرد چویا هم خسته شده بود .
دازای اینو فهمیده بود و به چویا گفت که
دازای:چویا برو حاضر شو بریم پیش خواهرت چویا بچم خر ذوق شد گفت
چویا:چشم ارباب ممنونم (احترام گذاشت همون احترام ژاپنی ها خم شد دیگه )
حاضر شد رفتن پیش خواهر چویا
دازای روی مبل نشست و چویا روی زمین



امید وارم خوشتون اومده باشه ممنون بابت همایت هاتون 💐💐💐
دیدگاه ها (۱۰)

بچه ها اسم سناریو رو بزاریم ارباب من چطوره

دازاییییییییییییییییییییی

اون رو به عمارت میبره ولی با اینکه به عمارت رسیدند اما بازم ...

پارت یک 🤎🧡🤎🧡 خدمدکار: ارباب پدرتون کارتون دارن <br>دازای: بل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط