جیب های کوچک عابران
جیب های کوچک عابران
از عادت دستها پر است
جیب های بزرگ زمستان
از سکه های برف
من اما خالی میروم
در پیاده روها
مردی که دستانش
از نوازش آکاردئون گرم است
((مرا ببوس))
می خواند
به انسانی
بدوی می مانم:
کلمه را نمی شناسم،
در غارم آرام می گیرم
و در نهایت خوشبختی،
نورِ سرخِ آتش را
بر چهره ام مجسم می کنم
پیشانی ات آرام مامنی ست،
که اندیشه های ناب
از سر آسودگی در آن آه می کشند.
وچشمانت تنها نجات دهند ه است
تنها پیشگوی راه
لبهای تو
چه حکایت هر بار تازه ای ست
که آه می کشد
در سکوتهای بند بند شعر
من که پیش از سرودنم
می دا نی اش
بازگشتم؛
رها از ملا متِ رابطه ها،
در سایه روشنِ تردید.
تو در گوشه ی تاریکِ خویش
به راه های نر فته چشم می دوزی؛
من فکر می کنم
به نورهای خزیده ی جاده
زیر قدم های منفردم.
انگار،
وقتی چراغ هاهمه خاموش است،
از نورتصور بهتری داریم
از عادت دستها پر است
جیب های بزرگ زمستان
از سکه های برف
من اما خالی میروم
در پیاده روها
مردی که دستانش
از نوازش آکاردئون گرم است
((مرا ببوس))
می خواند
به انسانی
بدوی می مانم:
کلمه را نمی شناسم،
در غارم آرام می گیرم
و در نهایت خوشبختی،
نورِ سرخِ آتش را
بر چهره ام مجسم می کنم
پیشانی ات آرام مامنی ست،
که اندیشه های ناب
از سر آسودگی در آن آه می کشند.
وچشمانت تنها نجات دهند ه است
تنها پیشگوی راه
لبهای تو
چه حکایت هر بار تازه ای ست
که آه می کشد
در سکوتهای بند بند شعر
من که پیش از سرودنم
می دا نی اش
بازگشتم؛
رها از ملا متِ رابطه ها،
در سایه روشنِ تردید.
تو در گوشه ی تاریکِ خویش
به راه های نر فته چشم می دوزی؛
من فکر می کنم
به نورهای خزیده ی جاده
زیر قدم های منفردم.
انگار،
وقتی چراغ هاهمه خاموش است،
از نورتصور بهتری داریم
- ۱.۶k
- ۱۷ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط