ــــــــــــــ.Revenge.ــــــــــــــ
ــــــــــــــ.Revenge.ــــــــــــــ
انـتـقـام
Part: ④
خواستم جوابشو بدم که. با صدای دایون، به
سمتش، برگشتم که.. گفت:
ـــ یااا بورا قبول کن دیگه به خاطر من.. ببین من هم میخوام با اقای جئون.. برقصم..
با اون چشمای مظلومش به من خیره شده بود..
نمیتونستم بهش نه بگم چون قطعا ناراحت میشد..
پس قبول کردم و دستم رو تو دست پسر: اقای.. کیم گذاشتم..
دایون بهم نگاه کرد و لبخند پیروزمندانه ای زد؛..
دایون و اقای جئون وسط رفتن و شروع کردن به رقصیدن..
من با پسر اقای کیم وسط رفتیم..
دست راستش رو روی کمرم گذاشت و با دست. چپش دستم رو گرفت من دستم رو روی شونه اش.. گذاشتم و شروع کردیم به رقصیدن داشتم به اطرافم نگاه..
میکردم که گفت:
ـــ به من نگاه کن. بهش نگاه کردم و تو چشمای همدیگر خیره شدیم..
داخل اون چشای قهوه ایش یه چیزی پنهان بود.. که، هیچکس نمیفهمید..
همانطور بهش خیره شده؛ بودم که با همان صدای سردش، گفت:
میدونستی خیلی خوشگلی
+اره میدونستم و چشم قره ای براش رفتم..
نگاهم کرد و نیشخندی زد،
خدایا خودت صبر بده..
همینطور میرقصیدیم که با صدای شلیک کردن همه جیغ کشیدن من و تهیونگ بهم دیگه نگاه کردیم و دویدیم سمت پله ها..
صدا از سمت اتاق کار پدرم میومد من.. و
تهیونگ سمت در دویدیم درو، باز کردم که با چیزی که دیدم خشکم زد..
پدرم و اقای کیم روبه روی همدیگه ایستاده بودن و هردوتاشون اسلحه هاشون رو بهم دیگه گرفته بودن..
زود رفتم تو اتاق پشت سرم تهیونگ امد..
اقای کیم به دست بابام شلیک کرده و بابام به شونه ی اقای کیم شلیک کرده بود..
ــــ پدر چی شده اسلحه رو بزارین زمین، اروم باشین..
من رو به بابام گفتم:
+ بابا اسلحه تون رو بزارید.. زمین..
که بابام گفت:.دخترم. مراقب خودت. باش و...............
ادامه دارد.....
انـتـقـام
Part: ④
خواستم جوابشو بدم که. با صدای دایون، به
سمتش، برگشتم که.. گفت:
ـــ یااا بورا قبول کن دیگه به خاطر من.. ببین من هم میخوام با اقای جئون.. برقصم..
با اون چشمای مظلومش به من خیره شده بود..
نمیتونستم بهش نه بگم چون قطعا ناراحت میشد..
پس قبول کردم و دستم رو تو دست پسر: اقای.. کیم گذاشتم..
دایون بهم نگاه کرد و لبخند پیروزمندانه ای زد؛..
دایون و اقای جئون وسط رفتن و شروع کردن به رقصیدن..
من با پسر اقای کیم وسط رفتیم..
دست راستش رو روی کمرم گذاشت و با دست. چپش دستم رو گرفت من دستم رو روی شونه اش.. گذاشتم و شروع کردیم به رقصیدن داشتم به اطرافم نگاه..
میکردم که گفت:
ـــ به من نگاه کن. بهش نگاه کردم و تو چشمای همدیگر خیره شدیم..
داخل اون چشای قهوه ایش یه چیزی پنهان بود.. که، هیچکس نمیفهمید..
همانطور بهش خیره شده؛ بودم که با همان صدای سردش، گفت:
میدونستی خیلی خوشگلی
+اره میدونستم و چشم قره ای براش رفتم..
نگاهم کرد و نیشخندی زد،
خدایا خودت صبر بده..
همینطور میرقصیدیم که با صدای شلیک کردن همه جیغ کشیدن من و تهیونگ بهم دیگه نگاه کردیم و دویدیم سمت پله ها..
صدا از سمت اتاق کار پدرم میومد من.. و
تهیونگ سمت در دویدیم درو، باز کردم که با چیزی که دیدم خشکم زد..
پدرم و اقای کیم روبه روی همدیگه ایستاده بودن و هردوتاشون اسلحه هاشون رو بهم دیگه گرفته بودن..
زود رفتم تو اتاق پشت سرم تهیونگ امد..
اقای کیم به دست بابام شلیک کرده و بابام به شونه ی اقای کیم شلیک کرده بود..
ــــ پدر چی شده اسلحه رو بزارین زمین، اروم باشین..
من رو به بابام گفتم:
+ بابا اسلحه تون رو بزارید.. زمین..
که بابام گفت:.دخترم. مراقب خودت. باش و...............
ادامه دارد.....
- ۶۶۶
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط