پارت نهم: چهار مظنون 🥀🖤
پارت نهم: چهار مظنون 🥀🖤
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
صدای دستگاه تهویه تنها چیزی بود که در اتاق شنیده میشد.
ا.ت آرام گفت:
— خب... خیلی عالیه.
جونکوک نگاهش کرد.
— چی؟
— چهار نفریم و یکیمون خائنه.
آرین گفت:
— یا شاید اون مرد فقط میخواد بین ما شک بندازه.
رئیس با عصبانیت گفت:
— دقیقاً.
ا.ت به او نگاه کرد.
— شما خیلی سریع قبول کردید.
رئیس مکث کرد.
— چون این روش دشمنهای ماست.
جونکوک آرام گفت:
— یا چون خودت چیزی برای پنهان کردن داری.
رئیس با تعجب به او نگاه کرد.
— مراقب حرف زدنت باش.
— من فقط حقیقت رو میخوام.
ا.ت بینشان ایستاد.
— بچههاااا! دعوا نکنید! ما هنوز توی اتاق قفلشدهایم! 😭
آرین ناگهان خندید.
— حداقل روحیهاش خوبه.
ا.ت برگشت.
— ممنون! 😌
جونکوک زیر لب گفت:
— عجیبترین موقع برای شوخی کردنه.
— ولی جواب میده.
جونکوک خواست چیزی بگوید که ناگهان چراغها خاموش شدند.
— ا.ت!
صدای جونکوک در تاریکی پیچید.
— اینجام!
— کنار من بمون.
صدای قدمهایی از پشت سر آمد.
تق... تق... تق...
آرین گفت:
— کسی اینجاست؟
هیچ جوابی نیامد.
ناگهان چراغها روشن شدند.
اما یک چیز تغییر کرده بود.
دفترچه ناپدید شده بود.
ا.ت با تعجب گفت:
— دفترچه کجاست؟!
جونکوک اطراف را نگاه کرد.
— هیچکس از جاش تکون نخورد؟
رئیس گفت:
— نه.
آرین گفت:
— من کنار دیوار بودم.
ا.ت به جونکوک نگاه کرد.
— تو چی؟
— کنار در.
همه ساکت شدند.
جونکوک آرام گفت:
— پس یکی از ما برداشته.
ا.ت چشمهایش را ریز کرد.
— یعنی خائن واقعاً بین ماست؟
ناگهان صدای ضربهای از پشت دیوار آمد.
جونکوک نزدیک دیوار رفت.
— عقب بایستید.
با فشار دست، بخشی از دیوار کنار رفت.
پشت آن یک راهرو مخفی وجود داشت.
آرین با تعجب گفت:
— اینجا رو هیچوقت ندیده بودم.
رئیس آرام گفت:
— چون قرار نبود ببینید.
ا.ت برگشت.
— شما این راهرو رو میشناختید؟
رئیس جواب نداد.
جونکوک به او خیره شد.
— پس شما از اول میدونستید اینجا چیه.
رئیس بالاخره گفت:
— بله.
ا.ت با ناراحتی گفت:
— پس چرا هیچوقت بهم نگفتید؟
رئیس چیزی نگفت.
از راهروی مخفی صدای قدم آمد.
همه آماده شدند.
یک نفر از تاریکی بیرون آمد.
اما...
نه دشمن بود.
نه خائن.
یکی از نگهبانهای عمارت بود.
نفسزنان گفت:
— رئیس! باید فوراً بیاید.
رئیس پرسید:
— چی شده؟
نگهبان به جونکوک نگاه کرد.
— اتاق کنترل رو پیدا کردیم.
جونکوک پرسید:
— کجاست؟
نگهبان جواب داد:
— پشت کتابخانه.
ا.ت گفت:
— و چی توش بود؟
نگهبان چند لحظه سکوت کرد.
— تمام فیلمهای دوربینهای ده سال گذشته.
همه به هم نگاه کردند.
نگهبان ادامه داد:
— و یک فایل صوتی که امشب خودش فعال شده.
رئیس رنگش پرید.
جونکوک گفت:
— پخشش کنید.
صدای ضبطشدهای در راهرو پیچید.
صدای مردی که ظاهراً پدر ا.ت بود:
— اگر روزی این صدا رو شنیدید، یعنی به من خیانت شده.
مکث.
— و کسی که به من خیانت کرد...
صدای ضبطشده قطع شد.
همه منتظر ادامه بودند.
اما فایل دوباره شروع شد:
— همین حالا کنار شماست.
ا.ت آرام به چهار نفر نگاه کرد.
این بار...
هیچکس حتی لبخند هم نمیزد.
و روی صفحه اتاق کنترل، یک تصویر ظاهر شد:
تصویر دوربین همان شب.
در تصویر، کسی دیده میشد که وارد اتاق ۱۳ شده بود.
چهرهاش هنوز مشخص نبود.
اما ساعت روی تصویر نشان میداد:
دو دقیقه قبل از ورود ا.ت و جونکوک.
جونکوک زیر لب گفت:
— پس خائن...
آرین ادامه داد:
— قبل از ما اینجا بوده.
ا.ت به صفحه خیره شد.
ناگهان تصویر بزرگ شد.
و برای یک لحظه کوتاه...
صورت فرد ناشناس مشخص شد.
ا.ت با دیدنش نفسش را حبس کرد.
— نه...
چهرهای که روی صفحه بود...
کسی بود که همه در عمارت به او اعتماد داشتند.
ادامه دارد... 🥀
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
صدای دستگاه تهویه تنها چیزی بود که در اتاق شنیده میشد.
ا.ت آرام گفت:
— خب... خیلی عالیه.
جونکوک نگاهش کرد.
— چی؟
— چهار نفریم و یکیمون خائنه.
آرین گفت:
— یا شاید اون مرد فقط میخواد بین ما شک بندازه.
رئیس با عصبانیت گفت:
— دقیقاً.
ا.ت به او نگاه کرد.
— شما خیلی سریع قبول کردید.
رئیس مکث کرد.
— چون این روش دشمنهای ماست.
جونکوک آرام گفت:
— یا چون خودت چیزی برای پنهان کردن داری.
رئیس با تعجب به او نگاه کرد.
— مراقب حرف زدنت باش.
— من فقط حقیقت رو میخوام.
ا.ت بینشان ایستاد.
— بچههاااا! دعوا نکنید! ما هنوز توی اتاق قفلشدهایم! 😭
آرین ناگهان خندید.
— حداقل روحیهاش خوبه.
ا.ت برگشت.
— ممنون! 😌
جونکوک زیر لب گفت:
— عجیبترین موقع برای شوخی کردنه.
— ولی جواب میده.
جونکوک خواست چیزی بگوید که ناگهان چراغها خاموش شدند.
— ا.ت!
صدای جونکوک در تاریکی پیچید.
— اینجام!
— کنار من بمون.
صدای قدمهایی از پشت سر آمد.
تق... تق... تق...
آرین گفت:
— کسی اینجاست؟
هیچ جوابی نیامد.
ناگهان چراغها روشن شدند.
اما یک چیز تغییر کرده بود.
دفترچه ناپدید شده بود.
ا.ت با تعجب گفت:
— دفترچه کجاست؟!
جونکوک اطراف را نگاه کرد.
— هیچکس از جاش تکون نخورد؟
رئیس گفت:
— نه.
آرین گفت:
— من کنار دیوار بودم.
ا.ت به جونکوک نگاه کرد.
— تو چی؟
— کنار در.
همه ساکت شدند.
جونکوک آرام گفت:
— پس یکی از ما برداشته.
ا.ت چشمهایش را ریز کرد.
— یعنی خائن واقعاً بین ماست؟
ناگهان صدای ضربهای از پشت دیوار آمد.
جونکوک نزدیک دیوار رفت.
— عقب بایستید.
با فشار دست، بخشی از دیوار کنار رفت.
پشت آن یک راهرو مخفی وجود داشت.
آرین با تعجب گفت:
— اینجا رو هیچوقت ندیده بودم.
رئیس آرام گفت:
— چون قرار نبود ببینید.
ا.ت برگشت.
— شما این راهرو رو میشناختید؟
رئیس جواب نداد.
جونکوک به او خیره شد.
— پس شما از اول میدونستید اینجا چیه.
رئیس بالاخره گفت:
— بله.
ا.ت با ناراحتی گفت:
— پس چرا هیچوقت بهم نگفتید؟
رئیس چیزی نگفت.
از راهروی مخفی صدای قدم آمد.
همه آماده شدند.
یک نفر از تاریکی بیرون آمد.
اما...
نه دشمن بود.
نه خائن.
یکی از نگهبانهای عمارت بود.
نفسزنان گفت:
— رئیس! باید فوراً بیاید.
رئیس پرسید:
— چی شده؟
نگهبان به جونکوک نگاه کرد.
— اتاق کنترل رو پیدا کردیم.
جونکوک پرسید:
— کجاست؟
نگهبان جواب داد:
— پشت کتابخانه.
ا.ت گفت:
— و چی توش بود؟
نگهبان چند لحظه سکوت کرد.
— تمام فیلمهای دوربینهای ده سال گذشته.
همه به هم نگاه کردند.
نگهبان ادامه داد:
— و یک فایل صوتی که امشب خودش فعال شده.
رئیس رنگش پرید.
جونکوک گفت:
— پخشش کنید.
صدای ضبطشدهای در راهرو پیچید.
صدای مردی که ظاهراً پدر ا.ت بود:
— اگر روزی این صدا رو شنیدید، یعنی به من خیانت شده.
مکث.
— و کسی که به من خیانت کرد...
صدای ضبطشده قطع شد.
همه منتظر ادامه بودند.
اما فایل دوباره شروع شد:
— همین حالا کنار شماست.
ا.ت آرام به چهار نفر نگاه کرد.
این بار...
هیچکس حتی لبخند هم نمیزد.
و روی صفحه اتاق کنترل، یک تصویر ظاهر شد:
تصویر دوربین همان شب.
در تصویر، کسی دیده میشد که وارد اتاق ۱۳ شده بود.
چهرهاش هنوز مشخص نبود.
اما ساعت روی تصویر نشان میداد:
دو دقیقه قبل از ورود ا.ت و جونکوک.
جونکوک زیر لب گفت:
— پس خائن...
آرین ادامه داد:
— قبل از ما اینجا بوده.
ا.ت به صفحه خیره شد.
ناگهان تصویر بزرگ شد.
و برای یک لحظه کوتاه...
صورت فرد ناشناس مشخص شد.
ا.ت با دیدنش نفسش را حبس کرد.
— نه...
چهرهای که روی صفحه بود...
کسی بود که همه در عمارت به او اعتماد داشتند.
ادامه دارد... 🥀
- ۱۱۱
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط