پارت اول :
پارت اول : از زبان تمنا (ارغوان) : صبح ازخواب با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم . با خم یازه ای از روی تختم بلند شدم و ابی به سرو صورتم زدم و رفتم به حال پذیرایی . به مامان گفتم :سلام . مامان گفت : سلام ، صبح بخیر . رفتم توی اشپز خونه و در یخچال رو باز کردم اما چیزی که دوست داشته باشم بخورم رو پیدا نکردم . از آشپز خونه اومدم بیرون ، خواستم برم بالا که مامان گفت:چی شد مذاکرات 3بعلاوه ی 1شکست خورد ؟. گفتم:نه من ، فکر کنم گرسنه نیستم . مامان گفت :چرا ؟ حوصله ی ادامه دادن نداشتم واسه ی همین گفتم :مامان ترو خدا بیخیالم شو. شما باز بیکار شدی و به تیپ و تاپ من گیر دادی ؟ دیگه منتظر نموندم که بخواد حرفی بزنه واسه ی همین هم رفتم توی اتاقم و مشغول خوندن رمانی تو گوشیم شدم......
- ۴۹.۱k
- ۰۶ دی ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط