{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میبینمت

میبینمت

با گونه های به گودی نشسته

چشمان بی رمق

و لبانی که خالیست از لبخند

از فریاد...


میبینمت در کنار باغچه

وقتی که صد قمری خندان

در ذهنت برای جفتشان آوازخوانی میکنند

و دستانت

که صد هزار شعرند

به تنهائی...


میبینمت

با دیروزِ خسته

امروزِ بی حوصله

و فردایی که خدا میداند

کدام خاطره را نشانه رفته است

دستم را به سویت دراز میکنم

قمری ها به پرواز در می آیند

لبانت شاعر میشود

چشمهات

میخندد

و فردا

عیدِ ما خواهد بود!
دیدگاه ها (۱)

آدمیزاد فقط با آب ،نان و هوا نیست که زنده است ، این را دان...

دلم از داغ نامردی نسیمی سرد می خواهد . میان قحطی مرهم دلی ...

اردیبهشت... فقط حالاست که آدم بی بهانه دلش عاشقی میخواهد، ...

ابرهایی که دراندیشه ی دریاهستند بغض دارند ولی توی گلو میریز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط