من و یک حنجره فریاد، چه می دانی تو !
من و یک حنجره فریاد، چه می دانی تو !
یک دل و این همه بیداد، چه میدانی تو!
خنده های نَمَکین ؛ از لبِ شیرین؛ آخر
سخت تلخَست به فرهاد، چه میدانی تو!
اَرّه با این همه تیزی که به دندان دارد
چه کشیده تنِ شمشاد، چه میدانی تو !
چه تمنّا که نخیزد زِ کسی ، کاو بینَد
گیسوانی به رهِ باد، چه میدانی تو !
آهوی تشنه ؛ لبِ چشمه؛ بسی نامردیست
که خورَد نیزهِ صیّاد ، چه میدانی تو !
شاعری خسته و دِلسوخته را ممکن نیست
بِسُراید غزلی شاد ، چه میدانی تو !
گُلِ خُشکیده قشنگ است، مبادا گیری
بر لبِ بسته اش ایراد ،چه میدانی تو
یک دل و این همه بیداد، چه میدانی تو!
خنده های نَمَکین ؛ از لبِ شیرین؛ آخر
سخت تلخَست به فرهاد، چه میدانی تو!
اَرّه با این همه تیزی که به دندان دارد
چه کشیده تنِ شمشاد، چه میدانی تو !
چه تمنّا که نخیزد زِ کسی ، کاو بینَد
گیسوانی به رهِ باد، چه میدانی تو !
آهوی تشنه ؛ لبِ چشمه؛ بسی نامردیست
که خورَد نیزهِ صیّاد ، چه میدانی تو !
شاعری خسته و دِلسوخته را ممکن نیست
بِسُراید غزلی شاد ، چه میدانی تو !
گُلِ خُشکیده قشنگ است، مبادا گیری
بر لبِ بسته اش ایراد ،چه میدانی تو
- ۸۷۶
- ۱۲ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط