رمان:دنیای وارونه
رمان:دنیای وارونه
پارت 6
از زبان رابین:
هممون پیاده شدیم رفتیم توی اسانسور اونجایی که قبلا روس ها داشتند دروازه رو باز میکردند و الان دیگه نیستند رفتیم اونجا و چیز خاصی ندیدیم دروازه بسته بود
هالی:بیا بریم جلوتر نکنه این کار کالی باشه و از ما مخفی نگه داشته باشه بیا هممون بریم جلوتر
(به محض اینکه هممون رفتیم جلوتر فریب از بین رفت و دروازه باز بود چراغ ها روشن و خاموش میشدند)
مایک:وکنا خودتو نشون بده
هالی:وکنا تو یه عوضی هستی تو یه ترسویی
ویل:من نمیترسم ما نمیترسیم
چراغ ها یهو خاموش شدند و صدای دموگورگن اومد
دموگورگن هالی رو گرفته بود هالی رو پرت کرد اون ور نانسی با اسلحه دموگورگن رو میزد تا نزدیک بقیه نشه ویل رفت سمت هالی
ویل:هالی؟ هالی؟ بیدار شو
هالی:ویل بیا با هم کار اون عوضی رو تموم کنیم
ویل:آره همین کار رو میکنیم
هالی:رابین وقتشه بسوزونش
رابین:عقب وایسید
دموگورگن آتیش گرفت و رفت داخل دروازه چراغ ها دوباره روشن و خاموش میشدند
مایک:چرا خودت نمیای عوضی ترسو
وکنا به همراه کالی از دروازه اومد بیرون
وکنا:کوچولو های عوضی فکر کردید به راحتی میمیرم
کالی:هاهاهاها
مایک:ال کجاست
وکنا:اون پیش ماست
کالی:پیش خودمه ها ها ها
مایک:ولش کنید
ویل:(پشت گردنم چیزی احساس کردم)بچه ها اینا فریبن
مکس: چی
ویل:از دروازه فاصله بگیرید سریع
استیو:یا خدا بخوابید زمین
بوممممم🎆>>>>
وکنا:عوضی های کوچولو فکر کردید میتونید به همین راحتی منو بکشید
کالی:عوضی های پرو
هالی:شماها یه مشت آشغالید هر دفعه ما شما رو عین آشغال انداختیم دور
وکنا:واقعا فکر میکنی ما آشغالیم سخت در اشتباهی کوچولو میدونم نقطه ضعفت چیه کوچولو تو عاشق ویل شدی ها ها ها این پسره عوضی الان نمیتونه باید منو کنترل کنه مگه نه ویل
ویل:زر مفت هم بلدی
وکنا:من حقیقت رو گفتم همه چیز رو ال بهم گفته
مکس:تو فکر کردی که ال رو میتونی از ما دور نگه داری
ادامه پارت بعدی
پارت 6
از زبان رابین:
هممون پیاده شدیم رفتیم توی اسانسور اونجایی که قبلا روس ها داشتند دروازه رو باز میکردند و الان دیگه نیستند رفتیم اونجا و چیز خاصی ندیدیم دروازه بسته بود
هالی:بیا بریم جلوتر نکنه این کار کالی باشه و از ما مخفی نگه داشته باشه بیا هممون بریم جلوتر
(به محض اینکه هممون رفتیم جلوتر فریب از بین رفت و دروازه باز بود چراغ ها روشن و خاموش میشدند)
مایک:وکنا خودتو نشون بده
هالی:وکنا تو یه عوضی هستی تو یه ترسویی
ویل:من نمیترسم ما نمیترسیم
چراغ ها یهو خاموش شدند و صدای دموگورگن اومد
دموگورگن هالی رو گرفته بود هالی رو پرت کرد اون ور نانسی با اسلحه دموگورگن رو میزد تا نزدیک بقیه نشه ویل رفت سمت هالی
ویل:هالی؟ هالی؟ بیدار شو
هالی:ویل بیا با هم کار اون عوضی رو تموم کنیم
ویل:آره همین کار رو میکنیم
هالی:رابین وقتشه بسوزونش
رابین:عقب وایسید
دموگورگن آتیش گرفت و رفت داخل دروازه چراغ ها دوباره روشن و خاموش میشدند
مایک:چرا خودت نمیای عوضی ترسو
وکنا به همراه کالی از دروازه اومد بیرون
وکنا:کوچولو های عوضی فکر کردید به راحتی میمیرم
کالی:هاهاهاها
مایک:ال کجاست
وکنا:اون پیش ماست
کالی:پیش خودمه ها ها ها
مایک:ولش کنید
ویل:(پشت گردنم چیزی احساس کردم)بچه ها اینا فریبن
مکس: چی
ویل:از دروازه فاصله بگیرید سریع
استیو:یا خدا بخوابید زمین
بوممممم🎆>>>>
وکنا:عوضی های کوچولو فکر کردید میتونید به همین راحتی منو بکشید
کالی:عوضی های پرو
هالی:شماها یه مشت آشغالید هر دفعه ما شما رو عین آشغال انداختیم دور
وکنا:واقعا فکر میکنی ما آشغالیم سخت در اشتباهی کوچولو میدونم نقطه ضعفت چیه کوچولو تو عاشق ویل شدی ها ها ها این پسره عوضی الان نمیتونه باید منو کنترل کنه مگه نه ویل
ویل:زر مفت هم بلدی
وکنا:من حقیقت رو گفتم همه چیز رو ال بهم گفته
مکس:تو فکر کردی که ال رو میتونی از ما دور نگه داری
ادامه پارت بعدی
- ۱۴۳
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط