{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خب کیا رمان میخوان

خب کیا رمان میخوان




جیمین: گاو در زدن بلد نیستی
ات: ولش کن پاشم برم لباس بپوشم اماده شم بریم
جیمین: باشه منم همینطور بیب
ات: اوکی
نویسنده ویو
اینا اماده شدن رفتن شهر بازی بعد رفتن شرکت جیمین بعد هم رفتن خونه
جیمین: امروز چقدر خسته شدم
ات: منم
جیمین: بیا بخوابیم
ات: باشه
فردا
ات: من میرم بیرون
جیمین: باشه بیب
ات ویو
چند روز بود حالم همش بد بود رفتم دکتر ازمایش دادم فهمیدم باردارم
ات: دکتر من..... من واقعا باردارم
☆بله دخترم تو بارداری
ات: خب خیلی ممنون بای
☆بای
جیمین ویو
نشته بودم تو اتاق که دیدم در باز شد و یکی اومد فک کردم اته رفتم پایین
سانا: سلام پسر دایی
جیمین: از خونم گم شو بیرون هرزه
سانا: این چه صرز رفتاره با دختر عمت
جیمین: دوس دارم حالا هم برو بیرون
(بیرونش کردن)
ات ویو
داشتم از بیمارستان میومدم بیرون که زنگم زدن
ات: شما
: دوست صمیمی لی یونا
ات: بله خودم هستم
: ایشون تصادف کردن
ات: الان میام کدوم بیمارستان
:بیمارستان......
ات: باشه
ات ویو
دکترا بهم گفتن که یونا بچش رو از دست داده کای هم که اومد گفت دیگه یونا رو نمی خواد منم گفتم بره به درک
یونا: بچم چی
ات: اون دیگه نیست
یونا: نه نه نه
ات: یونا اروم باش اون اصلا اگر به دنیا میومد باباش ولش میگرد الان کای کجاست ها الان از این دقیقه به بعد پیش منو جیمین میمونی
یونا: باشه
ات: من حاملم
یونا: چی واقعا «ذوق»
ات: اره
یونا: باشه پیشت زندگی میکنم
ات: خیلی خوشحال شدم
یونا: خب مرخص شدم بریم
ات: بریم وسیله جمع کنیم
یونا: باشه بریم
جیمین ویو
داشتم تو خونه راه میرفتم که گوشیم زنگ خورد
؟: سلام
جیمین: اوووو دایی یادی از ما کردی
؟: یعنی من پیرم؟؟؟؟
جیمین: خب باشه چه خبرا
؟: دارم میام به خونتون
جیمین: بیا بیا
؟: باشه خداحافظ
جیمین: خداحافظ
ات: ما اومدیم
یونا: سلام
جیمین: خیر باشه چیزی شده
یونا با چمدون اومدی
یونا: اگه مزاحم هم برم
جیمین: نه نه اصلن بیا با ما زندگی کن چی شده
یونا: تصادف کردم بچم سقط شد کای هم ولم کرد
جیمین: باید پیش ما بمونی نمی زارم برگردی پیش اون کای به درد نخور
یونا: جلو پامم بیوفته بر نمی گردم
ات: اوم افرین
؟: سلام جیمین
جیمین: اومدی کوک
کوک: اره مهمون داری
جیمین: همسرم و دوست صمیمیش
ات: شما
کوک: دایی جیمین هستم
ات: خوش اومدید
جینا: داااایییی «ذوق مرگ»
کوک: جون دایی قربونت برم من بیا بغلم نفس دایی
رفت بغلش کرد
جیمین: چون ازت بزرگ ترم نباید بهت بگم دایی؟؟؟
کوک: اره
ات: مگه چند سال فاصله سنی دارید
کوک:3سال
ات: اها
یونا: خب ات نمی خوای بگی
ات: چیو




بمونید تو خماری
الان شک شدید که واقعا کوک دایی جیمینه
باید بگم اره
دیدگاه ها (۰)

بچها شرایط پارت بعد 10لایک 3تا کامنت

خب گوشیم داره خاموش میشه بعدا پارت می زارم

ریکشن چت جی پی تی 😎😎🤫🤫💀👻ریکشن هیتر ها😐😱😅😥😭😭😭🫥

نام فیک: عشق مخفیPart: 47ویو ات*جی. واقعا؟ات. علائمش رو دارم...

پارت ۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط