اخرین دعا 27

#آخرین_دعا
𝙿𝚊𝚛𝚝 27:
"چویا"
با شنیدن اسمش سرمو به نشونه تایید پایین اوردم و از اتاق رفتم بیرون
پشت به در وایسادم و مثل همیشه با وسواس خاصی که داشتم، دستکشم رو روی دستم درست کردم
اکو: بانوی من، جناب فرمانروا میخوان شما رو ببینن
تا چند لحظه با تردید بهش خیره شدم
- چیزی شده؟
حواسمو جمع کردم
+ چی؟ نه.. بیا بریم..
اینو گفتم اما.. فکرم درگیر بود..
کل راهی که از اتاق پرونده ها تا سالن اصلی رفتیم، طوری به فکر افتاده بودم که اصلا متوجه نشدم چطوری و کی جلوی پدرم رسیدم..
نگاه متعجبی بهم انداخت و اومد جلوتر
- سلیا؟
نگاهمو سریع سمتش بردم و محکم وایسادم تا سوال پیچم نکنه
+ باهام کار داشتید؟
- همینطوره..
مکث کرد و برگشت سرجاش
- تاجری که از امپراتوری روس قراره بیاد، همین امشب میرسه..
+ امشب؟.. اما جلسه ما که برای فرداست
- هنوز هم جلسه فرداست.. فقط به دستور من کمی زودتر به قصر میان و شب رو اینجا میمونن..
از حرفش ابروهام توی هم گره شد..
اصلا حس خوبی نداشتم
+ واسه چی.. گفتی زودتر بیان؟
لبخند رو اعصابی زد و نگاهی به سر تا پام انداخت
- خب.. اون قصد داره نامزد بانو سلیا بشه
خشکم زد!
گلوم توی یه لحظه کامل خشک شد و به جز سرفه کردن، حتی نتونستم یه کلمه حرف بزنم..!
- هی هی.. نگران چی هستی..؟
نفس عمیق و شوکه ای کشیدم و با عصبانیت بهش خیره شدم
+ و.. قبول کردی؟؟
با بی خیالی جواب داد: این موقعیت یکی از بهترین چیزاییه که میتونیم بدست بیاریم.. البته که قبول کردم
+ انگار خودتم باور کردی که من دخترم..
- نگران نباش سلیا.. من فکر همه جاشو کردم.. یه مدت نامزدت میمونه و ما ازش سود میبریم و بعد هم نامزدیو با نقشه ای که تمام این سالها برای نشون دادن هویت واقعیت کشیدیم، خراب میکنیم
مکث کردم و دستامو کنارم مشت کردم
+ اصلا میفهمی هر ثانیه ای که از این تظاهر میگذره حس میکنم عمرم داره تلف میشه؟؟ میفهمیییی؟؟
انگشتشو سمتم اورد و تهدیدوار اومد جلوم
- این، دقیقا چیزیه که به این تظاهر قدرت میده.. به این میگن سیاست، چویا.. چیزی که تو نداری
با عصبانیت خندیدم
+ اوه.. پس جناب فرمانروای باسیاست اسم واقعیمو هنوز بلده
دستشو کامل دراز کرد و به در اشاره کرد
- برو بیرون و اماده شو، شب میخوام توی بهترین لباسای خودت باشی
دیدگاه ها (۱۳)

اخرین دعا 25

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.22(روایت از زبان ا.ت)...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

بهار بدون تو

یک سگ زیادی ولگرد

فضای داخلی عمارت بزرگ و سلطنتی دازای، غرق در سکوت و تجمل بود...

رمان اسیر خان پارت بیست و دوم ۲۲

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وسوم 𓆪 🖤🥀پله‌ها یکی‌یکی زیر پای اسما و یو...

رمان سوم پارت یازدهم ادامش بسی هنتای 😈࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍...

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط