دلم میخواد با اون شیطان برقصم بر روب شیشه های شکسته اگر پ
دلم میخواد با اون شیطان برقصم بر روب شیشه های شکسته اگر پاهایم زخمی شود اهمیتی نمیدهم.چون دستانم در دستان اوست میتوانی با خودش میتوانی
مرا به جهنم ببری
او شیطان بود؟؟
شیطانی با بال ها و چشمانی سیاه
که من در گودال چشمانش غرق شده بودم
تمام انجا سیاه بود و من فقط اورا میدیدم با اینکه او همرنگ انجا بود ولی راه برایم روشن کرده بود وقتی به او رسیدم برایش زانو زدم به او گفتم بدون تو زندگی من سیاه میشود و او بلای بال های سیاهش مرا کشت وقتی تمام چشمانم را سیاهی گرفته بود فهمیدم او چشمانم را بوسید... تا مرا از ان مکان نجات دهد او روح تاریکش را به من داده بود.تامن زنده بمانم اخرین چیزی که از او برایم مانده بود بال هایش بود که دور من پیچیده شده بود
چشمانت را ببند
خاطرات گذشته ات را به یاد اوردی؟؟
رفتار او اکنون هم اینگونه بود؟؟
نمیدانی در بین هیاهوی قلبت و ذهنت به تدام گوش دهی
ازمن بشنو
زندگی انقدر بی رحم تورا پس می زند
هستی رد به سینه ی زندگی بزن و از جای برخیز
دور و برت را نگاه کن
حتی در دور دست ها هم کسی نی
خودت ماندی و خودت...
پس بدو و خودت را پیدا کن
کسی که قبل از او بودی
آه خودنمیدانم چرا انقدر اورا دوست دارم نمیدانم من قبل از او وجود ندارم من قبل او ادم بی رحمی بودم من ورژن قبلیمو فراموش کرده ام مرا از سیاه چالی نجات داد ولی...
مرا درون قفس بی اب و بی غذا زندانی کرد...
بال هایت را باز کن
پرواز کن
چیزی جز گرسنگی و تشنگی و درنهایت مرگ به تو نشان نخواهد داد
برپا که اینجا ماندن فقط تباهیست
بال هایم زخمیست نمی توانم..
این مرگ زیباست:)
مرا به جهنم ببری
او شیطان بود؟؟
شیطانی با بال ها و چشمانی سیاه
که من در گودال چشمانش غرق شده بودم
تمام انجا سیاه بود و من فقط اورا میدیدم با اینکه او همرنگ انجا بود ولی راه برایم روشن کرده بود وقتی به او رسیدم برایش زانو زدم به او گفتم بدون تو زندگی من سیاه میشود و او بلای بال های سیاهش مرا کشت وقتی تمام چشمانم را سیاهی گرفته بود فهمیدم او چشمانم را بوسید... تا مرا از ان مکان نجات دهد او روح تاریکش را به من داده بود.تامن زنده بمانم اخرین چیزی که از او برایم مانده بود بال هایش بود که دور من پیچیده شده بود
چشمانت را ببند
خاطرات گذشته ات را به یاد اوردی؟؟
رفتار او اکنون هم اینگونه بود؟؟
نمیدانی در بین هیاهوی قلبت و ذهنت به تدام گوش دهی
ازمن بشنو
زندگی انقدر بی رحم تورا پس می زند
هستی رد به سینه ی زندگی بزن و از جای برخیز
دور و برت را نگاه کن
حتی در دور دست ها هم کسی نی
خودت ماندی و خودت...
پس بدو و خودت را پیدا کن
کسی که قبل از او بودی
آه خودنمیدانم چرا انقدر اورا دوست دارم نمیدانم من قبل از او وجود ندارم من قبل او ادم بی رحمی بودم من ورژن قبلیمو فراموش کرده ام مرا از سیاه چالی نجات داد ولی...
مرا درون قفس بی اب و بی غذا زندانی کرد...
بال هایت را باز کن
پرواز کن
چیزی جز گرسنگی و تشنگی و درنهایت مرگ به تو نشان نخواهد داد
برپا که اینجا ماندن فقط تباهیست
بال هایم زخمیست نمی توانم..
این مرگ زیباست:)
- ۳۲۷
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط