پاییز!
شبیه مسافره!
اصلا خوده مسافره!
مسافری که شروع سفرش،
رسیدنه و یه کوله بار پر از حس ناب خوشبختی و خوشحالی…
میانه سفرش،
دلهره و اضطراب دلتنگی نزدیک شدن پایانش!
و امان از پایانش!
چمدونی که آماده میشه برای…
حس تلخ خدافظی،
دیدن دستهایی که بجای تنگ در آغوش گرفتن!
برای وداعی ناپیدا شروع،
تو آسمون تکون داده میشن…
آره پاییز همون مسافره،
مسافری که همیشه دلتنگش میمونی،
پاییز که بره،
سنگفرشای رنگ رنگی خیابونا،
ساکت میشن،
میشن بازتاب شاخه های دلتنگ سیاه شبانه!
دیگه خبری از نجوای عاشقانه هرروزه،
هم آغوشی برگای قشنگش و قدمهای عاشق!
رهگذران خوشحال!
نیست…
خش خش شادمانه برگای قشنگ و رنگ رنگی،
میشن یه دنیا سردی و سکوت!
میشن یه خیابون، پر از غوغای سکوت!
درخت رویاهای هر روز مسیر شادمانه،
خالی میشه،
دلتنگ و سرد میشه …
دیگه خبری از رنگای گرمش و حس رسیدنش نیست!
آره پاییز!
یک،
همیشه مسافره!
مسافری که همیشه دلتنگشی…