سناریو:مرگ پنهان/پارت⁹
سناریو:مرگ پنهان/پارت⁹
(نکته: اگه میخواید راحت تر شخصیت ها رو تشخیص بدین بزنید اسلاید دو)
**میدوریا**
چشمامو باز کردم. چند بار پلک زدم تا بالاخره دور و ورم رو دیدم. پیش بقیه صاحبان یکی برای همه بودم. همشون با یه نگاه شکننده نگاهم میکردن. صاحب اول یه لبخند دردناک زد و گفت"ایزوکو میدوریا..." صاحب دوم گفت"ما میدونیم..."
نفس تو سینه ام حبس شد. بعد آهی کشیدم ،سرم رو پایین انداختم و گفتم"متاسفم..." که صاحب دوم حرفم رو قطع کرد"متاسف نباش" سرم رو بلند کردم و بهش چشم دوختم. صاحب دوم چشماشو بست و یه نفس عمیق کشید. بعد چشماشو باز کرد و با لبخند دردناکی گفت"تقصير تو نیست. نگران نباش. ما یکی برای همه رو به آلمایت برمی گردونیم. اونم به یه نفر دیگه میدتش."
اولین بار بود لبخند صاحب دوم رو میدیدم. چشمام خیس شدن. اونا تنها کسایی بودن که خبر داشتن قراره بمیرم. یهو صاحب اول گفت"هی نهم. تو چهار روز دیگه میمیری درسته؟ پس..." و دستاشو باز کرد و با لبخند ادامه داد" درست نیست آخرین دیدارمون غمناک تموم بشه. آره؟..."
بغض به گلوم چنگ زد. نتونستم جلوی خودمو بگیرم و دویدم سمتش. بعد پریدم بغلش و اشک ریختم. با گریه گفتم"نمیخوام بمیرم! من هنوز قهرمانان شماره یک نشدم! هنوز شیگاراکی رو شکست ندادم! هنوز آواز خوندن اِری رو ندیدم! نمیخوام! نمیخوام این دنیا رو ترک کنم. نمیخوام!" هق هق صدامو برید. صاحب اول با مهربونی سرم رو نوازش کرد و گفت"ما هم نمیخوایم تنهات بزاریم. ولی چاره دیگه ای نیست..." صاحب دوم و هفتم اومدن و ما رو بغل کردن. بعد صاحب پنجم و چهارم. و در نهایت، صاحب ششم و سوم.
صاحب اول گفت" خداحافظ..." بعد همه باهم گفتن"نهم..."
***
(نکته: اگه میخواید راحت تر شخصیت ها رو تشخیص بدین بزنید اسلاید دو)
**میدوریا**
چشمامو باز کردم. چند بار پلک زدم تا بالاخره دور و ورم رو دیدم. پیش بقیه صاحبان یکی برای همه بودم. همشون با یه نگاه شکننده نگاهم میکردن. صاحب اول یه لبخند دردناک زد و گفت"ایزوکو میدوریا..." صاحب دوم گفت"ما میدونیم..."
نفس تو سینه ام حبس شد. بعد آهی کشیدم ،سرم رو پایین انداختم و گفتم"متاسفم..." که صاحب دوم حرفم رو قطع کرد"متاسف نباش" سرم رو بلند کردم و بهش چشم دوختم. صاحب دوم چشماشو بست و یه نفس عمیق کشید. بعد چشماشو باز کرد و با لبخند دردناکی گفت"تقصير تو نیست. نگران نباش. ما یکی برای همه رو به آلمایت برمی گردونیم. اونم به یه نفر دیگه میدتش."
اولین بار بود لبخند صاحب دوم رو میدیدم. چشمام خیس شدن. اونا تنها کسایی بودن که خبر داشتن قراره بمیرم. یهو صاحب اول گفت"هی نهم. تو چهار روز دیگه میمیری درسته؟ پس..." و دستاشو باز کرد و با لبخند ادامه داد" درست نیست آخرین دیدارمون غمناک تموم بشه. آره؟..."
بغض به گلوم چنگ زد. نتونستم جلوی خودمو بگیرم و دویدم سمتش. بعد پریدم بغلش و اشک ریختم. با گریه گفتم"نمیخوام بمیرم! من هنوز قهرمانان شماره یک نشدم! هنوز شیگاراکی رو شکست ندادم! هنوز آواز خوندن اِری رو ندیدم! نمیخوام! نمیخوام این دنیا رو ترک کنم. نمیخوام!" هق هق صدامو برید. صاحب اول با مهربونی سرم رو نوازش کرد و گفت"ما هم نمیخوایم تنهات بزاریم. ولی چاره دیگه ای نیست..." صاحب دوم و هفتم اومدن و ما رو بغل کردن. بعد صاحب پنجم و چهارم. و در نهایت، صاحب ششم و سوم.
صاحب اول گفت" خداحافظ..." بعد همه باهم گفتن"نهم..."
***
- ۱۳۹
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط