{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📸 ‏شهید مهدی ‎باکری، از منطقه آمد. خیلی خسته بود. یک قوطی

📸 ‏شهید مهدی ‎باکری، از منطقه آمد. خیلی خسته بود. یک قوطی کمپوت برای او باز کردند. کمپوت را نزدیک دهانش برد. یک لحظه مکث کرد و به فکر فرو رفت. قوطی کمپوت را زمین گذاشت و پرسید: آیا به کل لشکر کمپوت داده‌اید؟ گفتند: خیر. گفت: هر وقت به کل لشکر کمپوت دادید، من هم میخورم.
دیدگاه ها (۳)

🍷 شراب قرمزپارت ۱۸ | چیزی بیشتر از اعتماداتاق دوباره در سکوت...

👑 پارت پنجم | شام در قصرغروب همان روز، کالسکه‌ی خانواده‌ی کی...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_17فصل نهم | هیو...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ودوم 𓆪 🖤🥀اسما با دیدن تصویر مادرش خشکش زد...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۹صدای قدم‌ها از طبقه‌ی بالا نزدی...

((پارت چهاردهم))((پشت در، کسی منتظرم بود))«پس... من واقعاً ک...

𝖕𝖆𝖗𝖙6جشن تمام شد، اما شبِ مارال تمام نشد.وقتی به اتاقش برگشت...

تو دلقک بودی و من شینیگامی تو

فاصله یک لبخند تا جنون

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط