{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پس از آفرینش آدم خدا گفت به او:

پس از آفرینش آدم خدا گفت به او:

نازنینم آدم با تو رازی دارم اندکی پیش تر آی،

آدم آرام و نجیب آمد پیش ، زیر چشمی به خدا می نگریست..

نازنینم آدم!

قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید،

یاد من باش که بس تنهایم..!

بغض آدم ترکید ، گونه هایش لرزید

به خدا گفت:

من به اندازه گلهای بهشت، به اندازه عرش ، نه نه من به اندازه تنهاییت ، ای هستی من ،دوستدارت هستم…

آدم کوله اش را برداشت ، راهی ظلمت پر شور زمین.. طفلکی بنده غمگین ، آدم..

در میان لحظه جانکاه هبوط ، زیرلبهای خدا باز شنید:

نازنینم آدم!

نه به اندازه تنهایی من ، نه به اندازه عرش ، نه به اندازه گلهای بهشت که به اندازه یک دانه

گندم ، تو فقط یادم باش…

نازنینم آدم!

مبری از یادم...!!!
دیدگاه ها (۶)

در جایی از خوابهایم با من قرار بگذار دستم به بیداری ات نمی ...

" فقط مردها غیرت ندارند "... باورکن زنها هم رگ غیرتی دار...

نه عاشق بوده اند نه عاشق میشوند فقط شلوغش میکنند ... گنجش...

♥تمام ترانه هایم ترنم یاد توست ♥و تمام نفسهایم خلاصه در نفس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط