قرار بود از این شهر از این کشور برود
قرار بود از این شهر از این کشور برود.
دیگر نمیتوانست برود آن را ملاقات کند.
دلش برای سئول با بودنش تنگ میشود
دلش برای وقتایی که برایش اهنگ میخواند تنگ میشود ....
دلش برای آن چشمان زیبا، آن دستان گرم، آن اغوش پر از حس امنیت، آن صدای مردانه تنگ میشود
حیف که زیر یک مشت خاک سرد چال شدند..
گاهی شبا روی نیمکت چوبی همیشگیمون میشینم و دفترچه قدیمیم را باز میکنم انگا یکباره همه خاطرات از لابه لای خط های دفترچه به بیرون هجوم میاورن
نمیدانم برای بار چندم بود که آن دفترچه را از اول میخواند ولی هر جمله از دفترچه چشمان اورا بیشتر اشکی میکرد،چراغی که بالا سرش بود روشن خاموش میشد این چراغ حواس او را پرت کرد و کاری کرد چشمایش را از دفترچه بگیرد و به دور ور خود نگاهی بندازد،تقریبا همه رفته بودن،همه مغازه ها بسته شده بود،ولی این باعث نمیشد او برود خانه میخواست بیشتر روی این صندلی بشیند و خاطراتش را با او به یاد بیاورد چون این اخرین باری بود که این صندلی را میدید؛
اتوبوس رفته بود پس باید پیاده برمیگشت خانه از صندلی بلند شد و برای اخرین بار صندلی را دید وقتی شروع به راه رفتن کرد کسی صدایش کرد سرش را برگرداند او جلویش بود ولی مطمئن بود این توهمی پیش نبود
پس از چند دقیقه زل زدن به او فقط جای خالی او را دید....
من خاکستر شدم از نبودت،شدم کسی که همه چیزش را به این دنیا باخته
پناهِ من... تو زخمی بهم زدی که اگر تمام آدم های دنیا دستاشونو روی زخمم قرار بدن و سعی کنن درمانش کنن بازم خونریزیش بند نمیاد.
_کیم.پناه من1932
دیگر نمیتوانست برود آن را ملاقات کند.
دلش برای سئول با بودنش تنگ میشود
دلش برای وقتایی که برایش اهنگ میخواند تنگ میشود ....
دلش برای آن چشمان زیبا، آن دستان گرم، آن اغوش پر از حس امنیت، آن صدای مردانه تنگ میشود
حیف که زیر یک مشت خاک سرد چال شدند..
گاهی شبا روی نیمکت چوبی همیشگیمون میشینم و دفترچه قدیمیم را باز میکنم انگا یکباره همه خاطرات از لابه لای خط های دفترچه به بیرون هجوم میاورن
نمیدانم برای بار چندم بود که آن دفترچه را از اول میخواند ولی هر جمله از دفترچه چشمان اورا بیشتر اشکی میکرد،چراغی که بالا سرش بود روشن خاموش میشد این چراغ حواس او را پرت کرد و کاری کرد چشمایش را از دفترچه بگیرد و به دور ور خود نگاهی بندازد،تقریبا همه رفته بودن،همه مغازه ها بسته شده بود،ولی این باعث نمیشد او برود خانه میخواست بیشتر روی این صندلی بشیند و خاطراتش را با او به یاد بیاورد چون این اخرین باری بود که این صندلی را میدید؛
اتوبوس رفته بود پس باید پیاده برمیگشت خانه از صندلی بلند شد و برای اخرین بار صندلی را دید وقتی شروع به راه رفتن کرد کسی صدایش کرد سرش را برگرداند او جلویش بود ولی مطمئن بود این توهمی پیش نبود
پس از چند دقیقه زل زدن به او فقط جای خالی او را دید....
من خاکستر شدم از نبودت،شدم کسی که همه چیزش را به این دنیا باخته
پناهِ من... تو زخمی بهم زدی که اگر تمام آدم های دنیا دستاشونو روی زخمم قرار بدن و سعی کنن درمانش کنن بازم خونریزیش بند نمیاد.
_کیم.پناه من1932
- ۱.۲k
- ۱۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط