𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮
𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟓
دو روز بعد
از صبح جیمین عجیب ساکت بود
مانیا وارد اتاق شد
+ امروز قراره لیا بیاد؟
جیمین سرش رو تکون داد
- آره
+ استرس دارید؟
- نه
مانیا با خنده گفت:
+ دروغ نگو
جیمین بهش نگاه کرد
- یه کم
چند دقیقه بعد صدای زنگ در اومد
جیمین دستاشو روی دستههای ویلچر گذاشت
مانیا کنارش ایستاد
+ لازم نیست چیزی رو بهش ثابت کنید
- میدونم
+ فقط خودتون باشید
جیمین نگاه کوتاهی بهش کرد
- بمون
+ میمونم
چند لحظه بعد خانم پارک وارد سالن شد
× جیمین... لیا اومده
جیمین نفس عمیقی کشید
- بفرستش داخل
چند ثانیه بعد لیا وارد شد
وقتی جیمین رو دید، برای چند لحظه ساکت موند
= سلام جیمین
- سلام
لیا به مانیا نگاه کرد
= ایشون کیه؟
جیمین بدون مکث گفت:
- مانیاست
= پرستارت؟
- آره
لیا لبخند کوچیکی زد
= خوشبختم
+ همچنین
لیا نشست
= جیمین... من فقط اومدم باهات حرف بزنم
- حرف بزن
= میدونم خیلی بد کردم
جیمین چیزی نگفت
= بعد از تصادفت ترسیدم
- از چی؟
= از اینکه زندگیای که میخواستیم دیگه مثل قبل نباشه
جیمین تلخ خندید
- پس تصمیم گرفتی منو تنها بذاری
لیا سرش رو پایین انداخت
= آره
- چرا الان برگشتی؟
لیا چند لحظه سکوت کرد
= چون فهمیدم اشتباه کردم
جیمین نگاهش کرد
- خیلی دیر فهمیدی
= میدونم
- من اون روزایی که بهت نیاز داشتم رو هیچوقت فراموش نکردم
لیا با ناراحتی گفت:
= میدونم
جیمین نفس عمیقی کشید
- ولی دیگه نمیخوام برگردم به اون روزا
لیا با تعجب نگاهش کرد
= یعنی دیگه هیچ حسی بهم نداری؟
جیمین چند ثانیه سکوت کرد
- نمیدونم
لیا آروم گفت:
= میتونم دوباره وارد زندگیت بشم؟
جیمین نگاهش رو پایین انداخت
- نمیدونم لیا
- ولی اگه اومدی که دوباره منو همون آدم قبلی کنی...
- این بار نمیذارم
لیا چیزی نگفت
چند لحظه بعد بلند شد
= من منتظر جوابت میمونم
و از اتاق خارج شد
جیمین همچنان به در نگاه میکرد
مانیا کنارش ایستاده بود
+ چیزی میخواید بگید؟
جیمین آروم گفت:
- نه
چند ثانیه سکوت شد
بعد جیمین به مانیا نگاه کرد
- فقط...
- نمیدونم چرا وقتی رفت، ناراحت نشدم.
مانیا چیزی نگفت
اما برای اولین بار، خودش هم فهمید شاید احساس جیمین نسبت به گذشته واقعاً تغییر کرده.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟓
دو روز بعد
از صبح جیمین عجیب ساکت بود
مانیا وارد اتاق شد
+ امروز قراره لیا بیاد؟
جیمین سرش رو تکون داد
- آره
+ استرس دارید؟
- نه
مانیا با خنده گفت:
+ دروغ نگو
جیمین بهش نگاه کرد
- یه کم
چند دقیقه بعد صدای زنگ در اومد
جیمین دستاشو روی دستههای ویلچر گذاشت
مانیا کنارش ایستاد
+ لازم نیست چیزی رو بهش ثابت کنید
- میدونم
+ فقط خودتون باشید
جیمین نگاه کوتاهی بهش کرد
- بمون
+ میمونم
چند لحظه بعد خانم پارک وارد سالن شد
× جیمین... لیا اومده
جیمین نفس عمیقی کشید
- بفرستش داخل
چند ثانیه بعد لیا وارد شد
وقتی جیمین رو دید، برای چند لحظه ساکت موند
= سلام جیمین
- سلام
لیا به مانیا نگاه کرد
= ایشون کیه؟
جیمین بدون مکث گفت:
- مانیاست
= پرستارت؟
- آره
لیا لبخند کوچیکی زد
= خوشبختم
+ همچنین
لیا نشست
= جیمین... من فقط اومدم باهات حرف بزنم
- حرف بزن
= میدونم خیلی بد کردم
جیمین چیزی نگفت
= بعد از تصادفت ترسیدم
- از چی؟
= از اینکه زندگیای که میخواستیم دیگه مثل قبل نباشه
جیمین تلخ خندید
- پس تصمیم گرفتی منو تنها بذاری
لیا سرش رو پایین انداخت
= آره
- چرا الان برگشتی؟
لیا چند لحظه سکوت کرد
= چون فهمیدم اشتباه کردم
جیمین نگاهش کرد
- خیلی دیر فهمیدی
= میدونم
- من اون روزایی که بهت نیاز داشتم رو هیچوقت فراموش نکردم
لیا با ناراحتی گفت:
= میدونم
جیمین نفس عمیقی کشید
- ولی دیگه نمیخوام برگردم به اون روزا
لیا با تعجب نگاهش کرد
= یعنی دیگه هیچ حسی بهم نداری؟
جیمین چند ثانیه سکوت کرد
- نمیدونم
لیا آروم گفت:
= میتونم دوباره وارد زندگیت بشم؟
جیمین نگاهش رو پایین انداخت
- نمیدونم لیا
- ولی اگه اومدی که دوباره منو همون آدم قبلی کنی...
- این بار نمیذارم
لیا چیزی نگفت
چند لحظه بعد بلند شد
= من منتظر جوابت میمونم
و از اتاق خارج شد
جیمین همچنان به در نگاه میکرد
مانیا کنارش ایستاده بود
+ چیزی میخواید بگید؟
جیمین آروم گفت:
- نه
چند ثانیه سکوت شد
بعد جیمین به مانیا نگاه کرد
- فقط...
- نمیدونم چرا وقتی رفت، ناراحت نشدم.
مانیا چیزی نگفت
اما برای اولین بار، خودش هم فهمید شاید احساس جیمین نسبت به گذشته واقعاً تغییر کرده.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۴۷۴
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط