{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کاش درد آنقدر کوچک میشد که پشت میز یک کافه می نشست

کاش درد آنقدر کوچک میشد که پشت میز یک کافه می نشست
چای میخورد ساعتش را نگاه می کرد و با عجله میگفت:خداحافظ
دیدگاه ها (۱)

دلم گرفته است ، یا دلگیرمشاید هم دلم گیر است ...! نمیدانم .....

خاطره هاهیچ وقت پاڪ نمےشوند.شاید کم رنگ بشونداما پاڪ نمےشوند...

اشـــــــــــــــــــڪ یعنـی ⇦تــــو قبــرستــون⇨ ⇦ن...

𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸من°تو°و°یک°نه.🪄.🔮.🪄پارت ۱۹:توی کلاس، تهیونگ ...

مادربزرگ میگفت :)چای را باید توی قوری چینی دم گذاشت، قوری‌ چ...

رمان « دختر کوچولوی من » پارت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط