{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سر خورده ام میان

سُر خورده ام میان
هزار راه ِتو درتوی ِ بی انتهای سکوت
سکوتی که نقطه ی عطف این روزهای نا امیدیست
وتلاقی جسورانه ی منطق با احساس
و حضور بی چون چرای عقایدی سرخ
که سبزی ایام را میگیرد و
مشتی لحظه های خاکستری بر درو دیوار زمان میپاشد
صبور باید بود
تا روشنایی خیره کننده ی رویاها
منتظر باید بود
دیدگاه ها (۲)

خستگی را از پشت حصارهای بلند زندگی فریاد می زنم... نمی دانم ...

روزهایم به تظاهرمی گذردتظاهربه بی خیالی...

هر کس در دنیا باید یکی را داشته باشد که حرف های خود را با او...

وقتی گردخاک روحم را تسخیر میکنداز شانس بد باران هم ناز میکند

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط