{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

علیامروز قرار ر یام بیاد سرمو بلند کردم و گفتم

– علی:امروز قرارہ ٹر یاھم بیاد سرمو بلند کردم و گفتم
-ثریا؟؟
– علی: آره دیگه همونی که محمد تعریف شو کرده بود برای پروژه فیلمبرداریمون
سری تکون دادم و ” آهائی” گفتم – علی خوب بهش دقت کن اول ببین چجور دختریه درسته محمد اونو میشناسه و میگه دختر خوبیه ولی قراره با تو کار کنه و مدتی رو در کنار تو باشه پس ببین میتونی باهاش کنار بیای اگر مورد قبول واقع شد که فبها وگرنه باید بریم سراغ یکی دیگه
– باشه داداش
– فرهاد نرسیدیم با هم پیاده شدیم و وارد کافه شدیم محمد برامون دست تکون داد همراه علی رفتیم کنارشون از جاش بلند شد و به دختری که کنارشی بود اشاره کرد
– محمد: ایشون ثریا خانم هستند همونی که تعریفشو کرده بودم
نگاشو به ثریا دوخت
-محمد: ثریا خانوم ایشون آقا علی دوست بنده و تنظیم کننده و آهنگ ساز اصلی کار علی خیلی رسمی اظهار آشنایی کرد دستشو به طرف فرهاد گرفت
– محمد: این آقا فرهاد داداش من خواننده و تهیه کننده کار
فرهاد برعکس علی خیلی خود مونی رفتار کرد نوبت به من رسید
– محمد: ایشونم که میبینی آقا محراب خواننده اصلی و پخش کننده کار فقط به تکون دادن سر اکتفا کردم که اونم جز یه “خوشبختم” چیز دیگه ای نگفت نشستیم و من شروع به آنالیز کردنش کردم دختر چادر و محجبه ای بود و تمام مدتی که ما حرف میزدیم سرش پایین بود و با لبخند کوچیکی آروم جوامون رو میداد اصلاً اون چیزی نبود که من میخواستم نمیتوانست با ما همکاری داشته باشه سرمو نزدیک گوش علی بردم – داداش این دختراون چیزی نیست که ما بهش احتیاج داریم
علی سری تکون داد و سرفه ی مصلحتی کرد – علی ببخشید ثریا خانم ولی ما نسبت به شرایط کاری که داریم میدونیم شما نمیتوانین از عهده این کار بر بیان منظورم بیشتر روی حجابت —–قصد توهین ندارم فقط نمیخوام شما پا روی اعتقاداتون بزارین متوجه منظورم میشین که
لبخند آرومی زد
– ثریاب بله میفهمم و ممنونم که درک میکنین منم میخواستم همین رو بهتون بگم ولی حالا که خودتون میگید پس دیگه حرفی باقی نمیمو


https://98iia.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%85%d9%85%d9%86%d9%88%d8%b9%d9%87-%db%8c-%d9%85%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%a7%d9%88%d9%84/
دیدگاه ها (۱)

مرا ببین…خستہ و درماندہ از عشقتدر لابِلای گل آلودهای زندگےما...

م رمان:دردی به نام عشقنام نویسنده:الهام کامیابنام کاربری:ali...

ﺧﻼﺻﮫ: ﻧﻤﯿﺪوﻧﮫ ﭼﯽ دراﻧﺘﻈﺎرﺷﮫ و ﺳﺮﺳﺨﺘﺎﻧﮫ داره ﺑﺎ روزﮔﺎر ﺑﺮای ﺧ...

بخشی از رمان:به طرف بالا داده شده بود. خیلی مردونه بود. البت...

پارت ۳۶Soha:"اهم اهم *سرفه کردن* خب شروع میکنم اول تو ترسناک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط