مالکیت ...
مالکیت p2
ویو تهیونگ
سوار ماشین شدم و به سمت خونه حرکت کردم . کمی که عصبانیتم کاهش کرد با خودم فکر کردم . من رو اون غیرتی بودم . اون از این خوشش نمیومد و من به علایقش احترام نزاشتم «هردومون اشتباه کردیم »
پس به سمت گل فروشی راه افتادم و با چیزی که دیدم خشکم زد و اشکام از عصبانیت راه افتاد ...
ویو ات
تهیونگ رو دیدم که داره اشک میریزه و با عصبانیت به سمت مون میاد
از روی ترس به البرت گفتم
_البرت باید بری
؛چرا
_فقط بدو
؛خب برای چی
_میگم فقط بدوووو (داد)
البرت دوید و رفت
تهیونگ به ات نزدیک شد و روبروش وایساد
_ته.....
+اتتتت هیسسسس هیچییی نگووووو (عربده )
بدون هیچ حرفی دستم و گرفت و به سمت ماشین برد
جوری دستمو گرفته بود که اشکم در اومد و مطمعن بودم فردا کبود میشه
سوار ماشینم کرد و به سمت خونه حرکت کرد
یه جوری تند میروند که داشتم از ترس سکته میکردم
وقتی رسیدیم خونه زود له اتقم رفتم و یک لباس راحت پوشیدم و رفتم پایین
چشماشو خون گرفته بود و داشت نگاهم میکرد !
_تهیونگ ، بزاز توض....
با سیلی و حرفی که بهم زد حرفمو خوردم و از گونم اشکام سرازیر شد
+هیچ توضیحی نمیخواد بدی ، از خونم هم گمشو بیرون .. نمیخوام یک هرزه تو خونم باشه وسیله ای هم نداری که از خودت باشه ، پس گمشو تا بیرونت نکردم
بغض کردم و از خونه رفتم بیرون
خونه از نداشتم چون خونمون برای این که پول عمل مغذ تهیونگ رو که خودم جراحش بودم فروخته بودم
اوه شتتت !
زمستون بود و داشت برف میومد
همه جام قرمز و بیحس شده بود چون همون لباسی که تو خونه داشتم تنم بود (اسلاید دو ) گریه میکردم و با خودم حرف میزدم
تاحالا دوستم داشت
اون همه اعتماد چیشد
به فنا رفت
یاد همه ی حرفاش افتادم
-من هیچ وقت رو فرشتم دست بلند نمیکنم -
-نازک در از گل بهت نمیگم ملکم -
-من تو همه ی عمرم بهت وفادار و با اعتمادم -
تو رو از همه بیشتر دوست دارم -
همینطوری گریه میکردم و بدون اینکه بدونم راه میرفتم
تا یه نور سفیدی رو دیدم و بعدش سیاهی ...
ویو تهیونگ
خوب شد اون هرزه رو بیرون کردم
ولی باید فرصت حرف زدن بهش میدادم ...
همینطوری داشتم فکر میکردم که صدایی توجهمو جلب کرد ....
خماریییییی
چون پارت قبلی حمایتاش کم بود 🥺
دوستان ولی به خدا فیکه 😁
عشقای خودم حمایتا رو ببرین بالا و تا میتونین بازنشر و کامنت و لایک رو ببرین بالا
عاشقتونم ، بایییی💞💞💞💞
ویو تهیونگ
سوار ماشین شدم و به سمت خونه حرکت کردم . کمی که عصبانیتم کاهش کرد با خودم فکر کردم . من رو اون غیرتی بودم . اون از این خوشش نمیومد و من به علایقش احترام نزاشتم «هردومون اشتباه کردیم »
پس به سمت گل فروشی راه افتادم و با چیزی که دیدم خشکم زد و اشکام از عصبانیت راه افتاد ...
ویو ات
تهیونگ رو دیدم که داره اشک میریزه و با عصبانیت به سمت مون میاد
از روی ترس به البرت گفتم
_البرت باید بری
؛چرا
_فقط بدو
؛خب برای چی
_میگم فقط بدوووو (داد)
البرت دوید و رفت
تهیونگ به ات نزدیک شد و روبروش وایساد
_ته.....
+اتتتت هیسسسس هیچییی نگووووو (عربده )
بدون هیچ حرفی دستم و گرفت و به سمت ماشین برد
جوری دستمو گرفته بود که اشکم در اومد و مطمعن بودم فردا کبود میشه
سوار ماشینم کرد و به سمت خونه حرکت کرد
یه جوری تند میروند که داشتم از ترس سکته میکردم
وقتی رسیدیم خونه زود له اتقم رفتم و یک لباس راحت پوشیدم و رفتم پایین
چشماشو خون گرفته بود و داشت نگاهم میکرد !
_تهیونگ ، بزاز توض....
با سیلی و حرفی که بهم زد حرفمو خوردم و از گونم اشکام سرازیر شد
+هیچ توضیحی نمیخواد بدی ، از خونم هم گمشو بیرون .. نمیخوام یک هرزه تو خونم باشه وسیله ای هم نداری که از خودت باشه ، پس گمشو تا بیرونت نکردم
بغض کردم و از خونه رفتم بیرون
خونه از نداشتم چون خونمون برای این که پول عمل مغذ تهیونگ رو که خودم جراحش بودم فروخته بودم
اوه شتتت !
زمستون بود و داشت برف میومد
همه جام قرمز و بیحس شده بود چون همون لباسی که تو خونه داشتم تنم بود (اسلاید دو ) گریه میکردم و با خودم حرف میزدم
تاحالا دوستم داشت
اون همه اعتماد چیشد
به فنا رفت
یاد همه ی حرفاش افتادم
-من هیچ وقت رو فرشتم دست بلند نمیکنم -
-نازک در از گل بهت نمیگم ملکم -
-من تو همه ی عمرم بهت وفادار و با اعتمادم -
تو رو از همه بیشتر دوست دارم -
همینطوری گریه میکردم و بدون اینکه بدونم راه میرفتم
تا یه نور سفیدی رو دیدم و بعدش سیاهی ...
ویو تهیونگ
خوب شد اون هرزه رو بیرون کردم
ولی باید فرصت حرف زدن بهش میدادم ...
همینطوری داشتم فکر میکردم که صدایی توجهمو جلب کرد ....
خماریییییی
چون پارت قبلی حمایتاش کم بود 🥺
دوستان ولی به خدا فیکه 😁
عشقای خودم حمایتا رو ببرین بالا و تا میتونین بازنشر و کامنت و لایک رو ببرین بالا
عاشقتونم ، بایییی💞💞💞💞
- ۴.۲k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط