بخار هنوز فضای حمام را گرفته بود. زمان کشدار و سنگین می
بخار هنوز فضای حمام را گرفته بود. زمان کشدار و سنگین میگذشت. تو روی لبهی وان نشسته بودی، بیحرکت، قطرات آب از موهایت روی شانهها میلغزیدند و به کف سرامیکی میچکیدند. هر نفسی که میکشیدی، اندکی از فشار درونت سبکتر میشد.
یک ساعت گذشت… درد آرامآرام فرو نشست. هنوز سنگینی در بدنت بود، اما دیگر تیز و غیرقابلتحمل نبود. نفس عمیقی کشیدی و با دستانت چشمان خیس و سرخشدهات را پاک کردی.
با حرکتی آهسته، لیف را برداشتی. آب گرم را روی پوستت ریختی و شروع کردی به شستن تن لرزانت. هر حرکت لیف روی پوستت، یادآور چیزی بود که میخواستی فراموش کنی… اما با چشمان بسته ادامه دادی، چون چارهای جز تمیز شدن و اطاعت نداشتی.
وقتی کارت تمام شد، حولهای دور خودت پیچیدی. از حمام بیرون آمدی. هوای سرد اتاق برخلاف بخار حمام، به تنت زد و لرز گذرایی در بدنت دوید.
چشمهایت ناخودآگاه به تخت افتاد. لکههای سرخ روی ملحفه، مثل خنجری در دلت نشستند. نفس در گلویت گیر کرد. لبهایت لرزید. همانجا ایستادی و جرئت نکردی نزدیک شوی.
به جای تخت، روی صندلی کنار پنجره نشستی. زانوهایت را بغل کردی و حوله را محکمتر دور بدنت پیچیدی. بیرون، آسمان آرام تاریک میشد و صدای وزش باد در حیاط میپیچید.
در آن لحظه فهمیدی تخت دیگر برایت جایی امن نیست.
صدای آرامی در اتاق پیچید؛ در آهسته باز شد. خدمتکار، مثل همیشه با سر پایین، وارد شد و مستقیم سمت تخت رفت. دستهایش لرزان ملحفههای لکهدار را گرفت.
چشمانت گرد شد. عصبی شدی. ناگهان از روی صندلی بلند شدی، حولهات را محکمتر گرفتی و با قدمهای تند سمتش رفتی. صدایت بلند و پر از خشم شد:
«کی گفت اجازه داری بیای تو؟!برو بیرون!.....نمیفهمی؟!»
خدمتکار فقط سرش پایین بود، بیجواب، همچنان تلاش میکرد ملحفهها را جمع کند. این سکوت دیوانهات میکرد. دستانت را به سمتش دراز کردی، انگار میخواستی او را از اتاق بیرون هل بدهی.
فریاد زدی: «چرا همینطوری سرتو میندازی پایین میای تو؟ برو بیرون!!»
در همان لحظه، در اتاق محکم باز شد. تهیونگ با چهرهی سرد و جدی وارد شد. نگاه کوتاه اما سنگینش بین تو و خدمتکار چرخید. تو هنوز نفسنفس میزدی، چشمهایت پر از اشک و عصبانیت و ترس بود.
او فقط یک کلمه گفت، با لحنی خشک:
«ببر.»
خدمتکار بدون حتی یک لحظه مکث، ملحفهها را برداشت و از اتاق بیرون رفت، سرش همچنان پایین.
تهیونگ ماند و تو، با شانههایی که از خشم میلرزیدند. نگاه سردش درست به تو دوخته شد؛ نگاه کسی که هیچ توضیحی لازم نمیدانست اما همهچیز را دیده بود.
یک ساعت گذشت… درد آرامآرام فرو نشست. هنوز سنگینی در بدنت بود، اما دیگر تیز و غیرقابلتحمل نبود. نفس عمیقی کشیدی و با دستانت چشمان خیس و سرخشدهات را پاک کردی.
با حرکتی آهسته، لیف را برداشتی. آب گرم را روی پوستت ریختی و شروع کردی به شستن تن لرزانت. هر حرکت لیف روی پوستت، یادآور چیزی بود که میخواستی فراموش کنی… اما با چشمان بسته ادامه دادی، چون چارهای جز تمیز شدن و اطاعت نداشتی.
وقتی کارت تمام شد، حولهای دور خودت پیچیدی. از حمام بیرون آمدی. هوای سرد اتاق برخلاف بخار حمام، به تنت زد و لرز گذرایی در بدنت دوید.
چشمهایت ناخودآگاه به تخت افتاد. لکههای سرخ روی ملحفه، مثل خنجری در دلت نشستند. نفس در گلویت گیر کرد. لبهایت لرزید. همانجا ایستادی و جرئت نکردی نزدیک شوی.
به جای تخت، روی صندلی کنار پنجره نشستی. زانوهایت را بغل کردی و حوله را محکمتر دور بدنت پیچیدی. بیرون، آسمان آرام تاریک میشد و صدای وزش باد در حیاط میپیچید.
در آن لحظه فهمیدی تخت دیگر برایت جایی امن نیست.
صدای آرامی در اتاق پیچید؛ در آهسته باز شد. خدمتکار، مثل همیشه با سر پایین، وارد شد و مستقیم سمت تخت رفت. دستهایش لرزان ملحفههای لکهدار را گرفت.
چشمانت گرد شد. عصبی شدی. ناگهان از روی صندلی بلند شدی، حولهات را محکمتر گرفتی و با قدمهای تند سمتش رفتی. صدایت بلند و پر از خشم شد:
«کی گفت اجازه داری بیای تو؟!برو بیرون!.....نمیفهمی؟!»
خدمتکار فقط سرش پایین بود، بیجواب، همچنان تلاش میکرد ملحفهها را جمع کند. این سکوت دیوانهات میکرد. دستانت را به سمتش دراز کردی، انگار میخواستی او را از اتاق بیرون هل بدهی.
فریاد زدی: «چرا همینطوری سرتو میندازی پایین میای تو؟ برو بیرون!!»
در همان لحظه، در اتاق محکم باز شد. تهیونگ با چهرهی سرد و جدی وارد شد. نگاه کوتاه اما سنگینش بین تو و خدمتکار چرخید. تو هنوز نفسنفس میزدی، چشمهایت پر از اشک و عصبانیت و ترس بود.
او فقط یک کلمه گفت، با لحنی خشک:
«ببر.»
خدمتکار بدون حتی یک لحظه مکث، ملحفهها را برداشت و از اتاق بیرون رفت، سرش همچنان پایین.
تهیونگ ماند و تو، با شانههایی که از خشم میلرزیدند. نگاه سردش درست به تو دوخته شد؛ نگاه کسی که هیچ توضیحی لازم نمیدانست اما همهچیز را دیده بود.
- ۲۴.۱k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط