کشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود، ثروتمند مغروری به او رسید و

کشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود، ثروتمند مغروری به او رسید و با تکبر گفت:
بکار، که از تو کاشتن است و از ما خوردن!

کشاورز نگاه معناداری به او انداخت و گفت:
دارم یونجه میکارم...!
دیدگاه ها (۰)

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۰ | «مهمان ناخوانده، رئیس...

پارت ششمحدود چند مین بعد ویو تهیونگ: همین طوری به در آوردی ک...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 24 صدای جک از پایین ...

𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂 𝑴𝒊𝒏𝒆Part 4ساعت نزدیک ده شب بودآرین روی مبل اتاقش نشسته...

پارت یازده

پارت جدید

پارت ۱۹۷

The Remains of Love پارت دومنزدیک ساعت یازده بود که صدای باز...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟑 🍓🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «من خودم انتخابش کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط