پارت 1
پارت 1
هوا پاییزی و بارونی بود و مثل همیشه سرد من داخل کتاب خونه بودم ، رعیس عوضیم با دوست دخترش قرار داشت برای همین منو شب کار گذاشت
مارال: آه روسیه همیشه سرده ! بخاری روشن نمیشه ، روشن شو پدر سگگگگ یعنی رعیس خدا لعنتت بکنه!
(رفتم رامن تند برداشتم و یک کتاب با ژانر عشق ممنوع برداشتم و داشتم میخوردم که صدای جیغ یه دختر اومد)
دختر: کمک کمک! این مرد یه روانی!!!
مارال: به به نیاز به همین داشتم!
(یه پنجه بکس از کشویه شخصیم برداشتم و از مغازه اومدم بیرون دیدم یه دختر با آب خونی و لباس پاره پاره داره رو زمین میخزه و بخواطر بارون خیسه خیس شده بود و سه تا مرد داشتن اروم به زن نزدیک میشدن )
مارال: هوی حرومی ها! یک به سه ، واقعاً ؟
مرد رعیس: چه زری زدی؟!
مارال همین که شنیدی! تا زنگ نزدم به پلیس گورتون تو گم کنید (دختره سریع به پشتم پناه اورد)
(پسر پشتی تو گوش مرد رعیس پچ پچ کرد)
مرد رعیس: اوه یه امگا؟ پس بگو چرا بویه تنت این شکلیه (نیش خند زد) بیا دختر کوچولو بنظرم بهتره باهم شب خوبی رو داشته باشیم یا مجبورم یه جوری دیگه بیارمت!
(نیش خند زدم)
مارال: اوه! چه گوه خوری ها
(مرد رعیس تا اومد دستم رو بگیره با پنج بکس یکی خوابوندم زیر گوشش با دو تا مرد دیگه در گیر شده بودم و دختر داشت گریه میکرد و در همین هنگام...)
(طرف لوکاس)
داخل رولزرویس مشکیم نشسته بودم و داشتم به خبر ادم هایی که کشته بودم و تو اخبار پخش شده بود نگاه میکردم که صدای فریاد شنیدم سرم رو از تو گوشیم در اوردم که دیدم یه دختر تقریباً با ۱۶۵ قد داره با سه تا مرد دعوا میکنه و به دختر پشتشه که داره میلرزه نیش خندی زدم)
لوکاس: اوه یه امگا یه نیم وجبی ، هی وایسا
(راننده وایستاد و من اروم پیاده شدم)
(طرف مارال)
(داشتم با اون دو مرد دعوا میکردم که رعیسشون موهام رو کشید و تا اومد یه مشت بزنه تو صورتم که ناگهان یه مرد تقریبا ۲ متری دست مرد رو گرفت)
مارال: یا خدا این انسان یا دیو ۳ سر!
(زیر لب گفتم)
رفتم سریع دختررو بردم تو کتاب خونه و بعد دوباره اومدم بیرون که دیدم...
هوا پاییزی و بارونی بود و مثل همیشه سرد من داخل کتاب خونه بودم ، رعیس عوضیم با دوست دخترش قرار داشت برای همین منو شب کار گذاشت
مارال: آه روسیه همیشه سرده ! بخاری روشن نمیشه ، روشن شو پدر سگگگگ یعنی رعیس خدا لعنتت بکنه!
(رفتم رامن تند برداشتم و یک کتاب با ژانر عشق ممنوع برداشتم و داشتم میخوردم که صدای جیغ یه دختر اومد)
دختر: کمک کمک! این مرد یه روانی!!!
مارال: به به نیاز به همین داشتم!
(یه پنجه بکس از کشویه شخصیم برداشتم و از مغازه اومدم بیرون دیدم یه دختر با آب خونی و لباس پاره پاره داره رو زمین میخزه و بخواطر بارون خیسه خیس شده بود و سه تا مرد داشتن اروم به زن نزدیک میشدن )
مارال: هوی حرومی ها! یک به سه ، واقعاً ؟
مرد رعیس: چه زری زدی؟!
مارال همین که شنیدی! تا زنگ نزدم به پلیس گورتون تو گم کنید (دختره سریع به پشتم پناه اورد)
(پسر پشتی تو گوش مرد رعیس پچ پچ کرد)
مرد رعیس: اوه یه امگا؟ پس بگو چرا بویه تنت این شکلیه (نیش خند زد) بیا دختر کوچولو بنظرم بهتره باهم شب خوبی رو داشته باشیم یا مجبورم یه جوری دیگه بیارمت!
(نیش خند زدم)
مارال: اوه! چه گوه خوری ها
(مرد رعیس تا اومد دستم رو بگیره با پنج بکس یکی خوابوندم زیر گوشش با دو تا مرد دیگه در گیر شده بودم و دختر داشت گریه میکرد و در همین هنگام...)
(طرف لوکاس)
داخل رولزرویس مشکیم نشسته بودم و داشتم به خبر ادم هایی که کشته بودم و تو اخبار پخش شده بود نگاه میکردم که صدای فریاد شنیدم سرم رو از تو گوشیم در اوردم که دیدم یه دختر تقریباً با ۱۶۵ قد داره با سه تا مرد دعوا میکنه و به دختر پشتشه که داره میلرزه نیش خندی زدم)
لوکاس: اوه یه امگا یه نیم وجبی ، هی وایسا
(راننده وایستاد و من اروم پیاده شدم)
(طرف مارال)
(داشتم با اون دو مرد دعوا میکردم که رعیسشون موهام رو کشید و تا اومد یه مشت بزنه تو صورتم که ناگهان یه مرد تقریبا ۲ متری دست مرد رو گرفت)
مارال: یا خدا این انسان یا دیو ۳ سر!
(زیر لب گفتم)
رفتم سریع دختررو بردم تو کتاب خونه و بعد دوباره اومدم بیرون که دیدم...
- ۱۲
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط