آگاتا قهقه ای زد و گفت:(( ورد های شیطانی؟ کی اینو یادت دا
آگاتا قهقه ای زد و گفت:(( ورد های شیطانی؟ کی اینو یادت داده؟ یه بچه چهار ساله؟))
_ آگاتا گواه تمام این اتفاقات توی کتاب داستان هاست! بچه هایی که گم شدن رو می تونی توی تصاویر ببینی! جک، رز، راپونزل... همه شون داستان هایی مخصوص به خودشون دارن.
_ من که چیزی نمیبینم، چون این داستان های احمقانه رو نمی خونم.
سوفی پرسید:(( پس چرا یه قفسه کتاب کنار تختت گذاشتی؟))
آگاتا اخم کرد.(( ببین، کی می گه داستان این کتاب ها حقیقت داره؟ شاید کتابفروش با این کار داره فریب مون می ده. شایدم بزرگان کلیسا با این روش سعی دارن از ورود ما به جنگل جلوگیری کنن. توضیح این وقایع هر چی باشه، قطعا جریان مدیر مدرسه و مورد های شیطانی نمی تونه باشه.))
_ پس کی داره بچه ها رو می دزده؟
_ هیچ کس. هر چهار سال دو تا احمق خودشون توی جنگل مخفی می کنن تا والدین شون رو بترسونن، ولی یهو میشه یا گم می شن یا گرگ ها می خورن شون و اینجوری این افسانه همچنان ادامه پیدا میکنه.
_ این احمقانه ترین توضیحیه که تا به حال شنیدم.
آگاتا گفت:(( فکر نمی کنم اونی که احمقه، من باشم.))
آگاتا با لحنی سوفی را احمق خطاب کرد که خون سوفی را به جوش آورد.
سوفی گفت:(( تو فقط ترسیدی.))
آگاتا خندید.(( درست. اون وقت برای چی باید ترسیده باشم؟))
_ چون تو هم با من می آی.
خنده از روی لبان آگاتا محو شد. سپس نگاه بهت زدهاش از سوفی به طرف میدان جلب شد. اهالی دهکده جوری به آنها زل زده بودند که انگار پاسخ معمایی را یافته بودند. آدم خوب داستان لباس صورتی به تن داشت و آدم بد داستان لباس سیاه. بهترین جفت برای مدیر مدرسه.
آگاتا در حالی که سر جایش خشکش زده بود، جمعیت را می دید که با چشمانی هراسان به او می نگریستند. اولین فکری که به ذهنش خطور کرد، این بود که از فردا او و سوفی می توانند بدون این فضول باشی ها با هم قدم بزنند. کنارش، سوفی دید بچه ها دارند صورتش را به خاطر می سپارند تا اگر روزی در داستان ظاهر شد، چهره اش را به یاد داشته باشند. سوفی در آن لحظه به این موضوع فکر کرد که آیا آن ها به بل هم به این دید نگاه می کردند یا نه.
سپس، در میان جمعیت او را دید.
بل با سری تراشیده و لباسهای کثیف در خاک زانو زده بود و به شکلی دیوانه وار صورتش را با آن کثیف می کرد. سوفی نفسی کشید،چرا که بل مثل بقیه بود. او ازدواج معمولی با مردی چاق و تنبل را میخواست که مدام به جانش نق بزند. می خواست تمام روزهای عمرش را صرف آشپزی، نظافت و خیاطی کند. می خواست مدفوع حیوانات را با بیل تمیز کند و شیر بز ها را بدوشد و دام هایی را که جیغ جیغ می کنند، ذبح کند. می خواست در گاوالدون بماند تا بپوسد و روی پوستش لکه های کبدی بزند و دندان هایش بریزد. مدیر مدرسه هرگز بل را نمی ربود، چون او یک شاهدخت نبود.
_ آگاتا گواه تمام این اتفاقات توی کتاب داستان هاست! بچه هایی که گم شدن رو می تونی توی تصاویر ببینی! جک، رز، راپونزل... همه شون داستان هایی مخصوص به خودشون دارن.
_ من که چیزی نمیبینم، چون این داستان های احمقانه رو نمی خونم.
سوفی پرسید:(( پس چرا یه قفسه کتاب کنار تختت گذاشتی؟))
آگاتا اخم کرد.(( ببین، کی می گه داستان این کتاب ها حقیقت داره؟ شاید کتابفروش با این کار داره فریب مون می ده. شایدم بزرگان کلیسا با این روش سعی دارن از ورود ما به جنگل جلوگیری کنن. توضیح این وقایع هر چی باشه، قطعا جریان مدیر مدرسه و مورد های شیطانی نمی تونه باشه.))
_ پس کی داره بچه ها رو می دزده؟
_ هیچ کس. هر چهار سال دو تا احمق خودشون توی جنگل مخفی می کنن تا والدین شون رو بترسونن، ولی یهو میشه یا گم می شن یا گرگ ها می خورن شون و اینجوری این افسانه همچنان ادامه پیدا میکنه.
_ این احمقانه ترین توضیحیه که تا به حال شنیدم.
آگاتا گفت:(( فکر نمی کنم اونی که احمقه، من باشم.))
آگاتا با لحنی سوفی را احمق خطاب کرد که خون سوفی را به جوش آورد.
سوفی گفت:(( تو فقط ترسیدی.))
آگاتا خندید.(( درست. اون وقت برای چی باید ترسیده باشم؟))
_ چون تو هم با من می آی.
خنده از روی لبان آگاتا محو شد. سپس نگاه بهت زدهاش از سوفی به طرف میدان جلب شد. اهالی دهکده جوری به آنها زل زده بودند که انگار پاسخ معمایی را یافته بودند. آدم خوب داستان لباس صورتی به تن داشت و آدم بد داستان لباس سیاه. بهترین جفت برای مدیر مدرسه.
آگاتا در حالی که سر جایش خشکش زده بود، جمعیت را می دید که با چشمانی هراسان به او می نگریستند. اولین فکری که به ذهنش خطور کرد، این بود که از فردا او و سوفی می توانند بدون این فضول باشی ها با هم قدم بزنند. کنارش، سوفی دید بچه ها دارند صورتش را به خاطر می سپارند تا اگر روزی در داستان ظاهر شد، چهره اش را به یاد داشته باشند. سوفی در آن لحظه به این موضوع فکر کرد که آیا آن ها به بل هم به این دید نگاه می کردند یا نه.
سپس، در میان جمعیت او را دید.
بل با سری تراشیده و لباسهای کثیف در خاک زانو زده بود و به شکلی دیوانه وار صورتش را با آن کثیف می کرد. سوفی نفسی کشید،چرا که بل مثل بقیه بود. او ازدواج معمولی با مردی چاق و تنبل را میخواست که مدام به جانش نق بزند. می خواست تمام روزهای عمرش را صرف آشپزی، نظافت و خیاطی کند. می خواست مدفوع حیوانات را با بیل تمیز کند و شیر بز ها را بدوشد و دام هایی را که جیغ جیغ می کنند، ذبح کند. می خواست در گاوالدون بماند تا بپوسد و روی پوستش لکه های کبدی بزند و دندان هایش بریزد. مدیر مدرسه هرگز بل را نمی ربود، چون او یک شاهدخت نبود.
- ۳.۷k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط