{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پس تو ای ابر بدان

پس تو ای ابر بدان
بی گمان باز بریز
نا تمام باز ببار
که به روزی خاموش
که گرفته خورشید و هویدائی تو
و غبار خاکی بر دل شوریده
فقط از ریزش تو پاک شود
همچنان باز ببار
تا که آن شاعر بیچاره ی خیس
قطره ای در چشمش
پیچشی در قلبش
گیرد از تو الهام
که به تصویر کلام
در تداعی , صورتگر شعر
بنویسد آنرا
بلکه آرام بگیرد ، لختی
همچنان درد فرورفته
در اعماق وجود
دیدگاه ها (۵)

گفتم که عطش می کشدم در تب صحراگفتا که مجوی آب و عطش باش سرا ...

از این دیار خسته ام

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط