سهپارتی | تهیونگ × ات
سهپارتی | تهیونگ × ات
پارت ۳ (پایان)
تهیونگ بدون معطلی به آدرسی که توی پیام نوشته شده بود رفت.
وقتی رسید، اطراف رو با دقت نگاه کرد.
ات...؟
چند قدم جلوتر، ات رو دید که کنار نیمکتی ایستاده بود.
تهیونگ با عجله سمتش دوید.
خوبی؟! میدونی چقدر نگران شده بودم؟
ات با تعجب گفت:
چی شده؟ چرا اینقدر آشفتهای؟
تهیونگ گوشیاش رو نشون داد.
این پیام برام اومد... فکر کردم برات اتفاقی افتاده.
ات با دیدن پیام اخم کرد.
من همچین پیامی نفرستادم... فقط برای چند ساعت رفته بودم پیش یکی از آشناها و یادداشت گذاشتم که نگران نشی.
تهیونگ بدون اینکه چیزی بگه، ات رو محکم در آغوش گرفت.
دیگه هیچوقت اینجوری نرو... چند ساعت بدترین لحظههای زندگیم بود.
ات لبخند زد و آروم گفت:
ببخشید... دیگه تکرار نمیشه.
تهیونگ نفس راحتی کشید، دست ات رو گرفت و هر دو کنار هم، زیر بارون، به سمت خونه برگشتند. 💜
پارت ۳ (پایان)
تهیونگ بدون معطلی به آدرسی که توی پیام نوشته شده بود رفت.
وقتی رسید، اطراف رو با دقت نگاه کرد.
ات...؟
چند قدم جلوتر، ات رو دید که کنار نیمکتی ایستاده بود.
تهیونگ با عجله سمتش دوید.
خوبی؟! میدونی چقدر نگران شده بودم؟
ات با تعجب گفت:
چی شده؟ چرا اینقدر آشفتهای؟
تهیونگ گوشیاش رو نشون داد.
این پیام برام اومد... فکر کردم برات اتفاقی افتاده.
ات با دیدن پیام اخم کرد.
من همچین پیامی نفرستادم... فقط برای چند ساعت رفته بودم پیش یکی از آشناها و یادداشت گذاشتم که نگران نشی.
تهیونگ بدون اینکه چیزی بگه، ات رو محکم در آغوش گرفت.
دیگه هیچوقت اینجوری نرو... چند ساعت بدترین لحظههای زندگیم بود.
ات لبخند زد و آروم گفت:
ببخشید... دیگه تکرار نمیشه.
تهیونگ نفس راحتی کشید، دست ات رو گرفت و هر دو کنار هم، زیر بارون، به سمت خونه برگشتند. 💜
- ۱۶۶
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط