غزل

غزل
" تشویش "
من زین دیار خسته و جانکاه می روم
با میل خویشتن نه ، به اکراه می روم

تشویش مبهمی به دلم خانه کرده است
بادم که بی هدف همه جا راه می روم

همچون حباب در دل تنگم بهانه ایست
کز دست با شنیدن یک آه می روم

گهواره ی طلایی خورشید می شوم
وقتی که زیر پای تو ای ماه می روم

چون آفتاب بی رمق خسته ی غروب
تا قتلگاه خویش به دلخواه می روم

زنده یاد

#غلامرضا_شکوهی

#غزلسرا
دیدگاه ها (۴)

ابله بود هر آنکه محبت طلب کند از دلبری که رنگِ محبت ندیده اس...

مانند شمعی پیکر تو بی صدا سوختدر شعله های سرکـشِ زهر جفا سوخ...

به قربون صدای عشق و گیسوی بد اقبالش دلوم از ما بریده بی هوا ...

شاعری در قطار قم مشهد چای می خورد و زیر لب می گفت:شک ندارم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط