{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خیلی قشنگ و آموزنده ست حتما دوستان بخونن ......بندرت چنین

خیلی قشنگ و آموزنده ست حتما دوستان بخونن ......بندرت چنین مواردی رو شاید شنیده باشین که بعید. میدونم ارزششو داره و‌قت بزارین براش...

روزگارانی دور ...
مردی بدنبال خوشبختی و شانس خود میگشت؛
پیش عالمی رفت واحوالش بگفت و از او مدد خواست .
عالم پاسخ داد:
این راه رو بگیر برو تا به کوهستانی برسی که در آنجا ترا کمک خواهد کرد تا به شانس خود دست یابی و خوشبخت گردی.
مرد همی گوش فرا داد عازم سفر شد.
در فواصل راه ابتدا به شیری رسید که بیمار و نهیف به کنجی افتاده بود و ماجرا رو از زبان مرد جویا شد و او هم دردش رو مطرح و خواهش کرد تا جواب و درمان دردش ر وجویا شود .
مرد پاسخ مساعد داد و سپس براه خود ادامه داد و رسید به درختی که داشت برگ و بارش خشک میشد رسید.
و ناگاه درخت ماجرا رو پرسید و در قبالش طلب کرد که در ضمن مشکل خوشکیدن او رو هم مطرح و چاره اش رو بیابد..مرد گفت حتما...
سپس به راه خود نیز ادامه داد به ماهی ای که سر از آب رودخانه مجاور بیرون آورده بود از حال و احوال مرد جویا شد. و اوهم که گلویش درد میکرد دردش بگفت وخواستار در بازگوی ودر مانش توسط اون مرد که میرفت تاچاره ای برای خود بیابد شد..مرد ز ین پس به انتهای جاده رسید و فریاد برآورد دیگر که جاده به بن بست کوه رسید پس کو آن حکیم دردها....
که ناگاه ازپشت کوه ندای بگوش رسید ؛
ای مرد بگو دردت ر و...
مرد دردش رو گفت و پاسخ چنین شنید :
از همین راهی که اومدی برگرد تو خوشبخت و به شانس و اقبال خود خواهی رسید و همچنین درد اونهاییکه سفارش کرده بودن هم بازگفت و پاسخ لازم داده شد .
مرد راه رو عقب گرد کرد ...
ابتدا به ماهی رسید و در جواب دردش گفت گلودرد تو بخاطر زمردیست که در گلویت گیر کرده..
ماهی گفت خب حالا مردانگی کن زمرد گرانبها رو درآر و هم من بهبود میابم و هم تو بافروشش به ثر وت میرسی .
مرد توجه نکرد و گفت حوصله ندارم خودمو علاف تو کنم خودم همین راه رو برگردم به شانس میرسم.
بعد به درخت رسید. به اون هم گفت در زیر ریشه ات گنجی ست که نمیگذارد ریشه ات رشد کند و درخت هم گفت بیا جوانمردی کن گنج رو درآر و هم من ببهود میابم و‌ هم تو به خوشبختی میرسی بازهم مرد توجه ای نکرد. و رفت تا اینکه به شیر رسید و تموم ماجرا رو تعریف کرد و جواب بیماری اش رو همی گفت تا باید مغز سر مردی ابله و نادان رو بخورد تا ببهبود یابد و تا که مرد میخواست برو شیر اورا بگرفت و گفت گجا بروم که از تو ابله تر بیابم چونکه شانس و خوشبختی تو در طول همون راهی بود که اومدی و توجه نکرده و اهمیت ندادی و حالا آمده باش که مغزت رو باید بخورم تا حداقل من ببهبود یابم...و مغزش رو بخورد و شیر بهبود یافت..
نتیجه اخلاقی :
زندگی و خوشبختی ما آدما همین لحظه هاییست که به امید فردای بهتر داریم به غفلت ازش میگذریم...امرو‌زمان همون فرداهای دیروزیست که به انتظار سعادت از دست داده ایم....حالا لحظه های زندگی رو که از دست بدیم چه زندگی چه بهترینهای دارد واسه بعدمون که مشخص نیست اقبال مون....اگه بود که در بهترین ایامهای عمرمون باید بهش میرسیدیم
پس تا به هرچی که رسیدیم رسیدیم حالا چه غفلت کردیم و چه استفاده و بهرمند شدیم به هرچی هم که نرسیدیم دیگه به اون شکل نخواهیم رسید به اقتضای زمان و عمرمون شانس و لحظه هامون همین لحظه های ست که گذشت و میگذرد...روز بروز رو به تنزل است..پس قدر زره زره لحظه هامون رو‌ باید دونست قبل از اینکه دیر شود
امیدواری بهتر از کلا زمانیست که ناامید و امیدی نباشد...موفق و خوشبخت باشن عزیزان

/ سعید
دیدگاه ها (۲)

گفت خیلی میترسم ؛گفتم چرا ؟گفت چون از ته دل خوشحالم . . .این...

آنچه برای یک نفر سزاوار است نمی توان گفت برای فرد دیگر هم سز...

استادی سر کلاس به دانشجویاش میگه یه مقاله اختصاری و کوتاه بن...

دیروز رفتم پیش دکتر متخصص، دیدم ویزیتش دویست هزار تومان شده ...

پارت ۹۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط