پارت 5 the other side of the world
ذهن دایون ( یعنی چی . یعنی چی میتونه باشه ... ذهنم درگیرش شده بود و هی تو فکر بودم که با صدای مامانم به خودم اومدم)
م.د دایون دیگه باید بری بخوابی دیر وقته
ویو دایون
رفتم بالا و رو تختم دراز کشیدم دستم گذاشتم پشت سرم و به پنجره کنار اتاقم خیره شدم ... ماه چقدر قشنگه امشب
چشمام و بستم و به خواب رفتم ...
نه نه نههههه ولم کنیییییید...
با جیغ از خواب پاشدم
دایون .. ا .او. اون چی بود
که بابام اومد داخل اتاق و در و باز کرد
( با نگرانی) پ.د چیزی شده دخترم چرا جیغ زدی
دایون : هیچی بابا خواب بد دیدم
پ.د باشه یه آبی به دست و صورتت بزن بیا پایین صبحونه بخور
دایون : باشه میام
(پرش زمان به ساعت ۵:۱۵ عصر )
دایون ویو
رفتم یه دوش ۳۰ مینی گرفتم اومدم بیرون لباس پوشیدم یه آرایش لایت کردم و رفتم بیرون
دایون : مامان . بابا من رفتم
م.د باشه عزیزم خداحافظ
پ.د مراقب خودت باش
دایون . باشه خداحافظ
( داخل شهر بازی )
هانا : بچه ها بریم ترن سوار شیم
بورا : من میترسم😐
اریک : زد حال نزن دیگه
دایون : بیا بریم دیگه ( کیوت)
بورا : باشه بریم
( داخل ترن )
دایون : بوراااااااا گوشم کر شد ترو خدا حداقل به هنجره خودت رحم کن
بورا : من که گفتم میترسم جیغغغغغغغغ
( خلاصه کلی خوش گذروندن و کلی وسیله سوار شدن و اومدن و داشتن تو خیابون ها قدم میزدن )
دایون : بچه ها امروز کلی خوش گذشت به من ممنونم از همتون
هانا : به منم خیلی خوش گذشت
بورا : به منم
اریک : آره
(دایون یه نگاهی به گوشیش میندازه و میبینه ۱۴ تماس بی پاسخ داشته و ساعت ۱۱:۴۷ دقیقه اس و گوشیش دو درصد داره)
دایون: وای بچه ها من خیلی دیرم شده مامان و بابام هم تا الان کلی نگرانم شدن باید برم خونه
بورا :میخواهی باهات بیایم
دایون : نه ممنونم سریع میرم خونه مون دو سه تا خیابون اون ور تره
بورا: اما..
دایون : نگران نباش چیزی نمیشه ( ومیره)
داشتم تند تند به سمت خونه قدم برمیداشتم یکمم مضطرب بودم چون خیلی دیر کرده بودم و خانواده ام کلی نگران شدن تا الان، و از یک طرف هم اینجا هیچ کس نیس و یکم میترسم
صدای گوشی توجهم رو جلب کرد بابام بود میخواستم بردارم که دیدم گوشیم خاموش شد .اهههههه
داشتم همین جوری راه میرفتم که احساس کردم کسی داره پشتم راه میره سرعتمو بیشتر کردم و یکم که گذشت سرمو برگردونم دیدم هیچ کس نیس دوباره میخواستم برم که دیدم جلوم وایستاده
به مِن مِن افتادم به عقب قدم برداشتم و می خواستم از عقب برم که دیدم سه چهار نفر دیگه هم پشت هستند به جیغ بلند زدم که یکی گفت
مرده : اینجا هیچکی صدا تو نمیشنوه کوچولو
و یه چاقو از جیبش آورد بیرون که ضربان قلبم رفت بالا پاهام سست شد سرم داشت گیج میرفت
که یهو ....
بچه ها لطفاً حمایت کنید تا پارت ها ی بعدی رو زود تر بزارم
امید وارم تا الان خوشتون اومده باشه🙃🌸✨
م.د دایون دیگه باید بری بخوابی دیر وقته
ویو دایون
رفتم بالا و رو تختم دراز کشیدم دستم گذاشتم پشت سرم و به پنجره کنار اتاقم خیره شدم ... ماه چقدر قشنگه امشب
چشمام و بستم و به خواب رفتم ...
نه نه نههههه ولم کنیییییید...
با جیغ از خواب پاشدم
دایون .. ا .او. اون چی بود
که بابام اومد داخل اتاق و در و باز کرد
( با نگرانی) پ.د چیزی شده دخترم چرا جیغ زدی
دایون : هیچی بابا خواب بد دیدم
پ.د باشه یه آبی به دست و صورتت بزن بیا پایین صبحونه بخور
دایون : باشه میام
(پرش زمان به ساعت ۵:۱۵ عصر )
دایون ویو
رفتم یه دوش ۳۰ مینی گرفتم اومدم بیرون لباس پوشیدم یه آرایش لایت کردم و رفتم بیرون
دایون : مامان . بابا من رفتم
م.د باشه عزیزم خداحافظ
پ.د مراقب خودت باش
دایون . باشه خداحافظ
( داخل شهر بازی )
هانا : بچه ها بریم ترن سوار شیم
بورا : من میترسم😐
اریک : زد حال نزن دیگه
دایون : بیا بریم دیگه ( کیوت)
بورا : باشه بریم
( داخل ترن )
دایون : بوراااااااا گوشم کر شد ترو خدا حداقل به هنجره خودت رحم کن
بورا : من که گفتم میترسم جیغغغغغغغغ
( خلاصه کلی خوش گذروندن و کلی وسیله سوار شدن و اومدن و داشتن تو خیابون ها قدم میزدن )
دایون : بچه ها امروز کلی خوش گذشت به من ممنونم از همتون
هانا : به منم خیلی خوش گذشت
بورا : به منم
اریک : آره
(دایون یه نگاهی به گوشیش میندازه و میبینه ۱۴ تماس بی پاسخ داشته و ساعت ۱۱:۴۷ دقیقه اس و گوشیش دو درصد داره)
دایون: وای بچه ها من خیلی دیرم شده مامان و بابام هم تا الان کلی نگرانم شدن باید برم خونه
بورا :میخواهی باهات بیایم
دایون : نه ممنونم سریع میرم خونه مون دو سه تا خیابون اون ور تره
بورا: اما..
دایون : نگران نباش چیزی نمیشه ( ومیره)
داشتم تند تند به سمت خونه قدم برمیداشتم یکمم مضطرب بودم چون خیلی دیر کرده بودم و خانواده ام کلی نگران شدن تا الان، و از یک طرف هم اینجا هیچ کس نیس و یکم میترسم
صدای گوشی توجهم رو جلب کرد بابام بود میخواستم بردارم که دیدم گوشیم خاموش شد .اهههههه
داشتم همین جوری راه میرفتم که احساس کردم کسی داره پشتم راه میره سرعتمو بیشتر کردم و یکم که گذشت سرمو برگردونم دیدم هیچ کس نیس دوباره میخواستم برم که دیدم جلوم وایستاده
به مِن مِن افتادم به عقب قدم برداشتم و می خواستم از عقب برم که دیدم سه چهار نفر دیگه هم پشت هستند به جیغ بلند زدم که یکی گفت
مرده : اینجا هیچکی صدا تو نمیشنوه کوچولو
و یه چاقو از جیبش آورد بیرون که ضربان قلبم رفت بالا پاهام سست شد سرم داشت گیج میرفت
که یهو ....
بچه ها لطفاً حمایت کنید تا پارت ها ی بعدی رو زود تر بزارم
امید وارم تا الان خوشتون اومده باشه🙃🌸✨
- ۵.۵k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط