{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت اخر

قسمت اخر


الا! ای عاشق اندوه گینم
نمی خواهم تو را غمگین ببینم
اگر آه تو از جنس نیاز است
در باغ شهادت باز، باز است
نمی دانم که در سر، این چه سودا است!
همین اندازه می دانم که زیبا است
خداوندا چه درد است این چه درد است؟
که فولاد دلم را آب کرده است
مرا ای دوست، شرم بندگی کشت
چه لطف است این، مرا شرمندگی کشت
دیدگاه ها (۱)

قسمت 10همنگاهم خال، در جایی نمی کوفتبه چشمم اشک غم، تایی نم...

قسمت 9همببخش ای خوب امشب، ناتوانمخطا در رفته از دست زبانملطی...

بیاد موردن ؛ سیاهی ؛ تنهایی و تاریکی قبر هم کمی باشیم خوبهبع...

دانـی کـه دلدارم تـوئی دانم خریدارم توئی یـارم توئی یارم توئ...

ای پدر…دیگر خسته شده‌ام.احساس می‌کنم از من روی برگردانیده‌ای...

نمی‌فهمم نمی خواهی مرا دیگر و زین پس هان؟!نمی دانم تمام است ...

²² : ²²..نمی‌دانم چطور بگویَم.تو برای من هیچ نیستی، و در عین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط