اسم فیک: تو ماله مایی پارت۳
اسم فیک: تو ماله مایی پارت۳
@خب بچه ها امروز سوآ باهاتون صحبت کرد که امروز مهمون داریم همه باید با احترام و با ادب باشین هر سوالی از هرکی پرسید درست جواب بدین الان ساعت ۴ رو نیمه، نیم ساعت وقت دارین آماده بشین همه یک ربع به ۵ پایین باشین سریع باشین
÷همهی بچه ها رفتن بالا من هم دست یونا رو گرفتم رفتیم اتاقمون یونا توی خودش بود داد زدم یونااااااا
*چیههه دختر؟ سرمو خوردی
÷لباس چی بپوشیم؟ من اینارو انتخاب کردم خوبه؟
*اره خوبه منم اینارو میپوشم.
÷ ولی اینا خیلی ساده یه
*مگه میخوام برم عروسی همین هایم خوبه چشه مگه؟ با سوآ لباس هامون رو پوشیدیم رفتیم پایین ساعت یه ربع به ۵ بود با صدای خاله میرا همه به صف شدیم من صف اخر بودم سوآ کنارم بودو دستم رو گرفته بودکه...
÷دختر چرت انقدر دست هات سرده ؟
*سوآ نمیدونم چرا استرس گرفتم
÷دختر آروم باش من همیشه پیشتم هیچ وقت تنهات نمیزارم ولی تو هم قول بده منو تنها نزاری؟
*باشه قول
*یه ماشین باکلاس و مشکی جلوی در نمایان شد یه مرد نسبتا پیر با دو مرد که پستش بودن معلوم بود بادیگارد هاشن اومدن داخل خاله میرا با اونا صحبت کرد بعد راهنمایی شون کرد اومدن سمت ما مرد دونه به دونه بچه ها رو نگاه میکرد رسید به من سرمو انداختم پایین داشتم زیر نگاه های اون مرد لِه میشدم رفت پیش خاله میرا در گوشش چیزایی میگفت نتونستم بشنوم که...
@خب بچه ها امروز سوآ باهاتون صحبت کرد که امروز مهمون داریم همه باید با احترام و با ادب باشین هر سوالی از هرکی پرسید درست جواب بدین الان ساعت ۴ رو نیمه، نیم ساعت وقت دارین آماده بشین همه یک ربع به ۵ پایین باشین سریع باشین
÷همهی بچه ها رفتن بالا من هم دست یونا رو گرفتم رفتیم اتاقمون یونا توی خودش بود داد زدم یونااااااا
*چیههه دختر؟ سرمو خوردی
÷لباس چی بپوشیم؟ من اینارو انتخاب کردم خوبه؟
*اره خوبه منم اینارو میپوشم.
÷ ولی اینا خیلی ساده یه
*مگه میخوام برم عروسی همین هایم خوبه چشه مگه؟ با سوآ لباس هامون رو پوشیدیم رفتیم پایین ساعت یه ربع به ۵ بود با صدای خاله میرا همه به صف شدیم من صف اخر بودم سوآ کنارم بودو دستم رو گرفته بودکه...
÷دختر چرت انقدر دست هات سرده ؟
*سوآ نمیدونم چرا استرس گرفتم
÷دختر آروم باش من همیشه پیشتم هیچ وقت تنهات نمیزارم ولی تو هم قول بده منو تنها نزاری؟
*باشه قول
*یه ماشین باکلاس و مشکی جلوی در نمایان شد یه مرد نسبتا پیر با دو مرد که پستش بودن معلوم بود بادیگارد هاشن اومدن داخل خاله میرا با اونا صحبت کرد بعد راهنمایی شون کرد اومدن سمت ما مرد دونه به دونه بچه ها رو نگاه میکرد رسید به من سرمو انداختم پایین داشتم زیر نگاه های اون مرد لِه میشدم رفت پیش خاله میرا در گوشش چیزایی میگفت نتونستم بشنوم که...
- ۵۸
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط