پارت ۲۹ | درِ آخر
پارت ۲۹ | درِ آخر
قفل با صدای بلندی چرخید.
تق!
درِ آهنی آرام باز شد.
هوای سردی از پشت در بیرون زد و چراغهای راهرو یکییکی خاموش شدند.
آرین زیر لب گفت:
— اینجا دیگه کجاست؟
هیچکس جواب نداد.
جونکوک قدم اول را برداشت.
پشت در، یک اتاق بزرگ و قدیمی بود.
وسط اتاق، یک میز چوبی قرار داشت و روی آن چندین پرونده، عکس و نوار قدیمی پخش شده بود.
سامان یکی از پروندهها را برداشت.
روی جلدش نوشته شده بود:
«پرونده عمارت سیاه — محرمانه»
جونکوک سریع پرونده را باز کرد.
صفحهی اول فقط یک جمله داشت:
«این عمارت، خانه نیست.»
آرین گفت:
— پس چیه؟
صدای مرد ناشناس از پشت سرشان آمد:
— یک آزمایش.
همه برگشتند.
جونکوک با عصبانیت گفت:
— آزمایش برای چی؟
مرد جواب داد:
— برای پیدا کردن کسی که بتواند وارد اتاق آخر شود.
جونکوک به پروندهها نگاه کرد.
— و اون شخص...
مرد گفت:
— تویی.
سامان با ناباوری گفت:
— ولی چرا جونکوک؟
مرد لحظهای سکوت کرد.
بعد یکی از عکسها را روی میز گذاشت.
در عکس، جونکوک را نشان میداد...
اما این عکس مربوط به بیست سال قبل بود.
جونکوک با دیدن عکس خشکش زد.
— این امکان نداره.
مرد آرام گفت:
— این فقط بخشی از حقیقت است.
ناگهان صدای ورق خوردن پروندهای از گوشه اتاق آمد.
همه برگشتند.
هیچکس آنجا نبود.
اما پرونده خودش باز شده بود.
صفحهی آخر فقط یک جمله داشت:
«اگر جونکوک وارد اتاق آخر شود، سه نفر دیگر نجات پیدا میکنند.»
آرین با نگرانی گفت:
— و اگه وارد نشه؟
چراغ بالای سرشان روشن شد.
روی دیوار روبهرو نوشتهای ظاهر شد:
«عمارت، یکی از آنها را برای همیشه نگه میدارد.»
جونکوک به دوستانش نگاه کرد.
بعد کلید سیاه را در دستش فشرد.
— پس من میرم.
آرین سریع گفت:
— نه! تنهایی نمیری.
سامان هم جلو آمد.
— ما با هم اومدیم، با هم هم میریم.
مرد ناشناس لبخند زد.
— پس تصمیم گرفتید...
درِ اتاق آخر، آرام باز شد.
و پشت آن...
یک راهپلهی طولانی رو به زیرزمین تاریک دیده میشد.
پارت 30. 31.32 داخل کامنتا
قفل با صدای بلندی چرخید.
تق!
درِ آهنی آرام باز شد.
هوای سردی از پشت در بیرون زد و چراغهای راهرو یکییکی خاموش شدند.
آرین زیر لب گفت:
— اینجا دیگه کجاست؟
هیچکس جواب نداد.
جونکوک قدم اول را برداشت.
پشت در، یک اتاق بزرگ و قدیمی بود.
وسط اتاق، یک میز چوبی قرار داشت و روی آن چندین پرونده، عکس و نوار قدیمی پخش شده بود.
سامان یکی از پروندهها را برداشت.
روی جلدش نوشته شده بود:
«پرونده عمارت سیاه — محرمانه»
جونکوک سریع پرونده را باز کرد.
صفحهی اول فقط یک جمله داشت:
«این عمارت، خانه نیست.»
آرین گفت:
— پس چیه؟
صدای مرد ناشناس از پشت سرشان آمد:
— یک آزمایش.
همه برگشتند.
جونکوک با عصبانیت گفت:
— آزمایش برای چی؟
مرد جواب داد:
— برای پیدا کردن کسی که بتواند وارد اتاق آخر شود.
جونکوک به پروندهها نگاه کرد.
— و اون شخص...
مرد گفت:
— تویی.
سامان با ناباوری گفت:
— ولی چرا جونکوک؟
مرد لحظهای سکوت کرد.
بعد یکی از عکسها را روی میز گذاشت.
در عکس، جونکوک را نشان میداد...
اما این عکس مربوط به بیست سال قبل بود.
جونکوک با دیدن عکس خشکش زد.
— این امکان نداره.
مرد آرام گفت:
— این فقط بخشی از حقیقت است.
ناگهان صدای ورق خوردن پروندهای از گوشه اتاق آمد.
همه برگشتند.
هیچکس آنجا نبود.
اما پرونده خودش باز شده بود.
صفحهی آخر فقط یک جمله داشت:
«اگر جونکوک وارد اتاق آخر شود، سه نفر دیگر نجات پیدا میکنند.»
آرین با نگرانی گفت:
— و اگه وارد نشه؟
چراغ بالای سرشان روشن شد.
روی دیوار روبهرو نوشتهای ظاهر شد:
«عمارت، یکی از آنها را برای همیشه نگه میدارد.»
جونکوک به دوستانش نگاه کرد.
بعد کلید سیاه را در دستش فشرد.
— پس من میرم.
آرین سریع گفت:
— نه! تنهایی نمیری.
سامان هم جلو آمد.
— ما با هم اومدیم، با هم هم میریم.
مرد ناشناس لبخند زد.
— پس تصمیم گرفتید...
درِ اتاق آخر، آرام باز شد.
و پشت آن...
یک راهپلهی طولانی رو به زیرزمین تاریک دیده میشد.
پارت 30. 31.32 داخل کامنتا
- ۷۸
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط