چپتر اول

باشگاه بوکس «آیزن» در یکی از محله‌های قدیمی توکیو قرار داشت. جایی که بوی عرق، چرم کیسه‌های بوکس و صدای مشت‌های محکم به هوا می‌پیچید. ساعت شش عصر بود و نور لامپ‌های زردرنگ سقف، روی زمین سیمانی باشگاه سایه‌های بلند می‌انداخت.

ناهویا کاواتا — همان اسمایلی معروف — با همان لبخند همیشگی و شادش وارد باشگاه شد. موهای پشمکیش کمی به هم ریخته بود و تی‌شرت مشکی تنگش از تمرینات قبلی هنوز کمی خیس عرق بود. او مستقیم رفت سمت کمدهای لباس، کاپشنش را درآورد و دستکش‌های بوکس قرمز رنگش را پوشید.

«امروز هم قراره حسابی حال کنیم!» با خودش گفت و به سمت کیسه بوکس بزرگ رفت.

چند دقیقه‌ای بود که مشت می‌زد که صدای مشت‌های منظم و دقیق دیگری توجهش را جلب کرد. چند متر آن‌طرف‌تر، دختری با قد حدود ۱۶۵ سانتی‌متر، با موهای مشکی بلند که با یک کش ساده دم‌اسبی بسته شده بود، به کیسه بوکس ضربه می‌زد. چشم‌های مشکی تیز و نافذش، ابروهای مشکی پررنگ و صورت جدی‌اش نشان می‌داد که اصلاً برای تفریح نیامده.

هر مشتی که می‌زد، دقیق، سریع و پرقدرت بود. انگار سال‌ها تمرین کرده بود.

اسمایلی چند دقیقه‌ای از گوشه چشم نگاهش کرد. بعد با همان لبخند همیشگی‌اش جلو رفت.

اسمایلی: «هی! مشت‌هات خیلی تمیز و محکمه. انگار داری با کیسه دعوا داری نه تمرین.»

دختر مشت آخرش را زد، نفس‌نفس می‌زد و بدون اینکه سریع برگردد، جواب داد:

آنا: «چون واقعاً باهاش دعوا دارم. تو هم همیشه اینقدر با این لبخند احمقانه مشت می‌زنی؟»

اسمایلی خندید. خنده‌اش بلند و صمیمی بود.

اسمایلی: «آره! چون کتک زدن و کتک خوردن بهترین حس دنیاست. اسمم ناهویاست. ولی همه بهم می‌گن اسمایلی.»

دختر بالاخره برگشت. عرق روی پیشانی‌اش نشسته بود و چند تار مو از کش اش بیرون زده بود. نگاهی دقیق به اسمایلی انداخت و گفت:

آنا: «آنا. فقط آنا.»

آنها همان‌جا کنار هم شروع به تمرین کردند. اسمایلی گاهی نکته‌ای می‌گفت و آنا با اکراه جواب می‌داد، ولی کم‌کم حرفشان بیشتر شد. بعد از تمرین، هر دو روی نیمکت کنار رینگ نشستند و آب نوشیدند.

اسمایلی: «تو خوب مشت می‌زنی. جدی. انگار قبلاً جایی تمرین کردی.»

آنا با دستمال صورتش را پاک کرد و آروم گفت:

آنا: «دو تا برادر بزرگتر دارم. از بچگی مجبورم بودم با اونا تمرین کنم وگرنه له می‌شدم. اونا... خیلی خوبن تو مبارزه تن به تن.»

اسمایلی ابرو بالا انداخت: «واقعاً؟ پس باید یه روز ببینمشون.»

آنا لبخند تلخی زد.

آنا: «اونا یه سال از من بزرگترن. گوجو و گتو. همیشه با همن. مثل سایه همدیگه. من ۱۶ سالمه، اونا ۱۷. ولی گاهی فکر می‌کنم اونا بیشتر مثل نگهبان منن تا برادر.»

اسمایلی کنجکاو شد.

اسمایلی: «و غیر از بوکس چیکار می‌کنی؟»

آنا لحظه‌ای مکث کرد. بعد با صدایی نرم‌تر جواب داد:

آنا: «نقاشی می‌کشم. بیشتر وقتامو تو استودیو یا روی دیوارهای خالی شهر می‌گذرونم. مادر... مادرم بازیگر و هنرمند معروفی بود. ولی وقتی به دنیا اومدم، مرد. پدرم تنهایی بزرگم کرد. برادرام هم کمک کردن، ولی اونا بیشتر تو دنیای گنگ و دعوا هستن.»

اسمایلی ساکت شد. لبخندش کمی محو شد.

اسمایلی: «متاسفم بابت مادرت.»

آنا شانه بالا انداخت: «عادت کردم. حالا نقاشی تنها چیزیه که از مادر برام مونده. رنگ‌ها، قلم‌مو، و اون حس آزادی که وقتی نقاشی می‌کشم بهم می‌ده.»

در همین لحظه مربی باشگاه داد زد که وقت بستن باشگاه رسیده. اسمایلی بلند شد و دستش را به سمت آنا دراز کرد.

اسمایلی: «فردا هم میای؟»

آنا دستش را گرفت و محکم فشرد.

آنا: «شاید. اگه حوصله‌م سر نره.»

اسمایلی با لبخند بزرگ: «پس فردا می‌بینمت، نقاش خشن!»

آنا فقط سر تکان داد و رفت سمت رختکن. اما اسمایلی احساس کرد این شروع یه دوستی عجیب و متفاوت خواهد بود.

وقتی از باشگاه بیرون آمد، شب توکیو با نورهای نئون روشن بود. اسمایلی سوار موتورش شد و فکر کرد:

«آنا... جالب بود. هم خشنه، هم نقاشی می‌کشه. باید به مایکی بگم یه روز بیاد اینجا.»

---

**پایان چپتر ۱**

---

درخواست یکی از دوستان بود گوجو و گتو از انیمه جوجوتسو اند ولی اون قابلیت هایی که جادوگر های جوجیتسو دارن رو ندارن و فقط مبارز های تن به تن خوبی اند
دیدگاه ها (۱۰)

پارت دوازدهم

......پارت. دوازدهم......

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p83از راهروی اصلی که گذشتن، جیمین مسیرش ...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹.part:¹...

چند پارتی

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۵ | «هدیه‌های کوچیک» 🎁😂 ب...

رمان: #رقص_در_میان_اتش پارت هفتم: پاتکِ دخترانه و شکستِ حریف...

𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂 𝑴𝒊𝒏𝒆Part 8عصر همان روزآرین روی تخت دراز کشیده بود و مش...

هم سلولی خطرناک (part5) ماشین توی جاده‌ی تاریک پیش می‌رفت چر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط