{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه آیت اللهی داشت تو مسجد درس میداد به طلبه ها...

یه آیت اللهی داشت تو مسجد درس میداد به طلبه ها...
لاتِ اومد تو مسجد... رفت سمت حوض...
دست کرد تو آب و یه وضوی غلط غولوطی گرفت...
حاج آقا که الحق و الانصاف از اون آخوند حسابیا بود با یه زبون مهربونی بهش گفت وضوش یکم اشکال داره...
لاتِ دراومد با همون ادای لاتی اش گفت:
حاجی! ما اومدیم چهار رکعت نماز بخونیم، به خدا بگیم : آخدا! ما یاغی نیستیم...
میگن حاجی بیهوش شد... یا از منبر اومد پایین و گفت همه درس امروز همینه...
یاغی نباشید...
قصه تموم شد(واقعی بودا)
بعدش دیگه به من و شما مربوط نیس...
ولی رفقا! هرچی هستین باشین...
یاغی نباشین...
اون ابلیس لعین بود وایساد مقابل حکم خدا...
یاغی بود...
یاغی نباشید...
از این فازای به من چه و به تو چه هم برندارید...
ما آدمیم... رفیقیم... مگه میشه حال خرابمون، درست و غلطمون، کج و راستمون به هم ربط نداشته باشه...
زیاد حرف زدم...
دعام کنید... زیاد...
دیدگاه ها (۵)

نمیدونم شما امشب با اون یه دقیقه بیشتر عمرتون چیکار میکنید.....

چسب زخم کارش بستن روی زخماس...میگیری که چی میگم؟!وقتی تلاش م...

دلم لک زده برای نوشتن...اما امتحان جامع اجازه نمیده...تموم ک...

یک روز عاقبت از این که زمانی تن به چنین جنگ هایی سپرده بودند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط