{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل پنجم

فصل پنجم
خانومِ حسینی مدیرِ مدرسه ی مجتمع مانند ما بود و فوق العاده هم من رو دوست داشت...چون همیشه ی خدا پیشش پاچه خوار بودم تا موقعِ نیاز ازش سواستفاده کنم...بیشور بودم دیگه
خودِ عقده ایش فهمید چه غلطی کرده اما از موضِعِ خودِش پایین نیومد:
-توئه بچه داری از من ایراد میگیری و به بزرگترت بی احترامی میکنی؟؟خجالت نمیکشی؟؟بیرون!از کلاس بیرون...
پوزخند زدم و همونطور که وسایلمو توو کیفم میریختم تا از کلاس بیرون برم با کینه گفتم:
-اخه به نظر میرسید باید یکی تو تصحیحِ برگه کمکتون میکرد...
پنج دقیقه به زنگ بود برگه ی سروناز رو بهش ندادم...چون میدونستم الان عقده ای خانوم میره دفتر و شروع به شکایتِ نابه جا میکنه و میخواستم وقتی پام به دفتر باز شد همین دو تا برگرو جلو روشون بزارم ببینم حرفی میمونه یا نه...
از کلاس که زدم بیرون زنگ خورد و اخرین کلاسِ مزخرفِ روزِ سه شنبمون تموم شد...
معلمِ عقده ایمون از کنارم سریع گذشت اما مکثی کرد کنارم و زیرِ لب گفت:
-دختره ی گستاخ...
عقده ای بود...فکر کنم چند سال هم بیشتر ازمون بزرگتر نبود..نمیدونم با چه پارتی بازی اومده بود توو مدرسه ی بنامِ ما...
ماهک سریع شونمو گرفت و گفت:
-خاک برسرت...
ساغر-تو کَم داری الناز...اخه ادم با دبیرش بحث میکنه و تیکه میندازه؟؟؟
مهسا جانبمو گرفت:
-بابا چرا تنبیهش میکنین...اتفاقا خوب کاری کردی...خودتون شاهدین دو ماهه الکی به الی نمره کم میده یا منفی میده یا وقتی میاد پایِ تخته ضایع اش میکنه...خب یه ادم چقدر تحمل داره مگه؟تازه الی خیلی صبر به خرج داد که بعدِ دو ماه اعتراض کرد...
صدایِ خانومِ نیازی معروف به پیازی ناظمِ مدرسه از پشتِ بلندگو بلند شد:
-خانومِ النازِ جعفری دفتر بیاد...
دو بار دیگه این جمله ی کذایی رو تکرار کرد...ساغر لبشو گزید و گفت:
-اشهدتو بخون...
ماهک با خنده ایت الکرسی زمزمه کرد و در همون حال فوت کرد بهمو گفت:
-تا نصفه حفظم همین نصفه ایشالا از کادرِ مدرسه حفظِت کنه...
هر چهار نفر زدیم زیرِ خنده...کولمو رویِ دو تا شونه هام ثابت کردم و دستمو به بند هاش گرفتم و بسمتِ دفتر رفتم...از پله ها که پایین اومدم...اولین اتاقِ راهرویِ باریکِ سمتِ راست رو به پله ها و کنارِ اب سردکن با رنگِ طلایی رویِ قابِ مشکی نوشته دفتر....
به درِ بازِ دفتر تقه ای زدم که نگاهِ همه ی معلم ها که در حالِ جمع کردنِ وسایل بودن به من افتاد....خانومِ حسینی از پشتِ میزِش بیرون اومد و با هیکلِ چاق و فربش به من اخمی کرد و گفت بشینم....خانومِ نیازی هم پیاز داغ زیاد کرد و با حرص گفت:
-تو خجالت نمیکشی؟؟به معلمت بی احترامی میکنی؟؟؟
بی خیالِ اونها کیفمو از شونه هام جدا کردم و رویِ پام گذاشتم و زیپِ جلو رو باز کردم و دو تا برگه ها رو در اوردم و رو به خانومِ نیازی که همچنان داشت برام صغری کبری میچید و ادعا میکرد بی فرهنگمو و نمره انضباطمو از 10 بالا تر نمیده خیره شدم و برگه ها رو با ارامش سمتِ خانومِ حسینی گرفتم و با لبخند به اخمِش نگاه کردم و گفتم:
-خانومِ حسینی شما دبیرِ دیفرانسیِل بودید یه زمانی و الانم مطمئنا دیفرانسیِلِتون فوله...
نیازی که از بی توجهی بهش و قطع کردنِ حرفش عصبانی شده بود پرید وسطِ حرف و گفت:
-خب که چی؟؟؟پاشو از معلمت معذرت خواهی کن به جایِ این بلغور کردنا...
دو تا برگرو کنار هم رو برویِ چشمِ خانومِ حسینی گذاشتم و بازم بیتوجه به نیازی گفتم:
-شما ببینید برگه ی من تفاوتِ بارمش چقدر میشه با برگه ی نمره ی بیستِ کلاسمون...من الان دو ماهه این ناعدالتی و الکی کم شدنا و الکی منفی گرفتنا رو دارم تحمل میکنم اما دیگه صبرم حدی داره...من اگه مقصر بودم الان خونسرد نَشسته بودم و مطمئنا از ترسِ کارم گریه ای میکردم اما وقتی مقصر نیستم دلیلی نمیبینم بخوام از چیزی بترسم...شما باید اول همه ی موضوع رو بدونید بعد با شخصِ خاطی که من باشم برخورد بکنین...
این جمله ی اخر رو رو به نیازی گفتم...که اخم کرد...خانومِ حسینی که به دقت داشت برگرو صحیح میکرد سرشو تکون داد و متفکر گفت:
-برو خونه من فردا به این موضوع رسیدگی میکنم...
لبخندی زدم و خسته نباشیدی به کلِ دفتر که با کنجکاوی به بحثِ ما گوش میکردن گفتم و از مدرسه بیرون زدم و سه کله پوک جلویِ درِ بزرگ و سبز رنگِ مدرسه منتظرم بودن:
-چقدر نذر و نیاز کردید حالا؟؟
ماهک با هول و ولا گفت:
-چی شد؟؟؟
-هیچی قرار شد فردا رسیدگی کنه..راه بیفتید...
با بچه ها شروع به قدم زدن کردیم...مهسا با خنده گفت:
-من که میدونستم برگه ی سروناز رو نشون میدی واسه همین نذر اینا نکردم اما این دو تا کله پوک داشتن دعوا میکردن که دایناسور از کجا پیدا کنن تا سرشو بِبُرنو قربونیش کنن...
با این حرف زدیم زیرِ خنده..ساغر با حرص گفت:
-ببند نیشتو...ارواحِ شکمِت نگرانِت بودیم خیکی


تا وقتی به خونه رسیدیم با
دیدگاه ها (۱)

فصل ششموشحالیش خیلی بامزه بود...کلا اصلا بهش نمیخورد یه زنِ ...

فصل هفتم.به سرعت بعد این حرف صورتشو جلو اورد وشروع کرد به بو...

فصل چهارمبا صدایِ بهم خوردنِ قاشق به لیوان چشمامو اهسته باز ...

فصل چهارمبا صدایِ بهم خوردنِ قاشق به لیوان چشمامو اهسته باز ...

درخواستی

وقتی هم معلمت هست ،و هم دوست پسرت امتحانت رو خراب میکنی باه...

وقتی تو مدرسه اذیتت می کردپارت ۵کوک. بچه اول نباید چند تا اط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط