موهای طلایی ات را می بافم

موهای طلایی ات را می بافم
با دستهای پینه بسته ام.....
و نگاهم خیره می شود
به بوته های یاس پیراهن گلدارت
که سوسو می زند در آن تاریکی شب
ناگاه بغض دلم می ترکد....
و می بارد اشک از آسمان چشمانم بر برکه ی دستانت
یاد آن کودکی پر درد ؛ تیشه بر قلبم می زند
در این غریبستان تنهایی
چه زود گذشت کودکی هایم
چه دیر می گذرد پایان عمرم
چه سوزناک است تکرار خاطرات کودکی ام
آه چه شبی ست امشب...
و چه عاشقانه می بافم موهایت را
و گره می زنم با خاطراتم.....
.
دیدگاه ها (۳)

در حالی که شال‌گردنش را روی گردنم جابه جا می‌کردم تا کمی نفس...

نشستم روی صندلی چوبی، زل زده ام به خاطراتی که بی محابا هجوم ...

نشستم روی صندلی چوبی، زل زده ام به خاطراتی که بی محابا هجوم ...

⁨⁨⁨حقیقت تلخ یک شبِ فراموش‌شدهمن خسته‌تر از آن بودم که حتی ب...

و من بارها رفته‌ام توی اتاق انتهایی و او را - که با سری افتا...

السلام علیک یابن الحسین علیه السلام

***کنار مشتي خاک در دوردست خودم تنها نشسته ام نوسان خاک ها ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط