{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روز ســـوم عملیات بود .

روز ســـوم عملیات بود .
حاجی هم می ‌رفت خط و برمی ‌گشت .
آن روز ،‌ نمازظهر را به او اقتدا کردیم .
سر نمازعصر ،‌ یک حاج آقای روحانی آمد . به اصرار حاج همت ، نماز عصــر را ایشان خواند .
مسئله‌ ی دوم حاج آقا تمام نشده ،‌ حاج همت غـــش کرد و افتاد زمین .
ضعف کرده بود و نمی ‌توانست روی پــا بایستد .
سرم به دستش بود و مجبوری ، گوشه‌ ی ســــنگر نشسته بود .
با دست دیگر بی سیم را گرفته بود و با بچـــه‌ ها صحبت می‌کرد ؛‌
خبر می گرفت و راهنـــمائی می ‌کرد .
این‌جا هم دست از کـــار برنداشت
دیدگاه ها (۵)

داستان کودکانه «نِکا و ماشینِ جادوییِ حلِ مشکلات» به نویسندگ...

پارت ۳۹ — «سه روز»شب اول بعد از صدور حکم، یورا دوباره برای ب...

رمان انتقام ازدواج کامل

𝑰𝒄𝒚 𝑯𝒆𝒂𝒓𝒕, 𝑺𝒐𝒖𝒍 𝒐𝒇 𝑺𝒑𝒓𝒊𝒏𝒈𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏در سرزمینی دور، جایی که هر کو...

در گذشته، پیرمردی بود که از راه کفاشی گذر عمر می کرد ...او ه...

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

ظاهرا سیلی‌هایی که دولت امارات به خاطر مشارکتش در تجاوز آمری...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۶۰ | پایانچراغ‌ها دوباره روشن شدن...

پارت پنجم | روزِ بارانیاز صبح باران می‌بارید.کافه خلوت‌تر از...

پارت آخر — «میراثِ عشق» 🖤سال‌ها گذشت.خانه‌ای که روزی پر از ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط