{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و من رفاقت را به آخرش رساندم ؛ وبه آخر جاده ی معرفت رسیدم

و من رفاقت را به آخرش رساندم ؛ وبه آخر جاده ی معرفت رسیدم ؛ آنروز که میان گله ی گرگها تنهایش نگذاشتم ؛ چه دندانهای تیزی داشتند ؛ هنوز روی تنم رد زخمشان مانده ؛ جنگیدم تا او به سلامت رد شود ؛ من قول داده بودم که مواظبش هستم ؛ قول یک مرد ؛ حال او در مقصد زیبا زندگی میکند ؛ ومن هنوز اینجا با زخمهایم جا مانده ام ؛ من قول داده بودم مواظبش هستم ؛ هنوز هم سر قولم هستم مثل یک مرد...
دیدگاه ها (۲)

خدایا..حال خیلیا اصلا خوب نیست؛یه دستی به زندگیشون بکش لطفا!

دنیا سازگت وه دلم نیه...

"این روزها پرم از لحظه هایی که دوستشان ندارم"

شرمندم جوانی تورا چه تلخ می گذرانم...

داستان سهراب و پریسا نوسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط