{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پرسید که: چونی ز غم و درد جدایی؟

پرسید که: چونی ز غم و درد جدایی؟

گفتم: نه چنانم که توان گفت که چونم

#سعدی
دیدگاه ها (۱)

بارانناگهانِ ابر استاشک، ناگهانِ عشقمن، ناگهانِ توو تواز کنا...

جای نگاه تو مثل تکه نانی ست افتاده بر زمینباید برداشت بوسیدو...

#خوشبختی_یعنی :🌿 وقتی چشمات و باز میکنیاولین چیزی که روی لب...

خنده‌هایم دید و گفتا فارغی گویا ز غمگفتمش ما درد را با خنده ...

گفتم‌که‌از‌غم‌تو‌بمیرم‌توان‌نبودمارابه‌سخت‌جانی‌خوداین‌گمان‌...

گفتم که از غم تو بمیرم توان نبودما را به سخت‌جانی خود این گم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط