「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 120
✦.................................
صدایش آرام بود، اما آنقدر شکسته که نیکی دیگر چیزی نگفت،جونگکوک یک قدم دیگر نزدیک شد؛ آنقدر که فاصلهشان فقط چند نفس بود
_ چون اگه الان ساکت بشم، دوباره همهشو قایم میکنم.
چشمهای نیکی روی صورتش ثابت ماند
_ من بلد نیستم دوست داشتن رو قشنگ بگم... بلد نیستم مثل آدمایی که توی فیلما میبینی حرف بزنم. تمام عمرم یاد گرفتم هرچی برام مهمه رو پشت دیوار قایم کنم... چون هرچی بیشتر برات مهم باشه، بیشتر میتونه نابودت کنه.
اشک از گوشهی چشم نیکی پایین افتاد. جونگکوک همان لحظه نگاهش کرد؛ انگار دیدن آن اشک بیشتر از هر چیزی به او ضربه زد
_ ولی تو...
صدایش گرفت:
_ تو اومدی و تمام اون دیوارها رو بدون اینکه حتی بدونی، خراب کردی.
نیکی لبش لرزید
+ من... نمیدونستم...
جونگکوک با تلخی خفیفی خندید
_ میدونم.
دستش آرام بالا آمد و خیلی کوتاه کنار صورت نیکی ماند. بعد کمی خم شد و بو៸سهای آرام و کوتاه روی لالهی گوشش گذاشت.
نیکی از شدت تعجب نفسش را حبس کرد. جونگکوک نزدیک گوشش، با صدایی پایین گفت:
_ به چشم من... تو قشنگترین آدم دنیایی.
نیکی چشمهایش را بست و اشکش پایین افتاد... جونگکوک کمی عقب رفت تا صورتش را ببیند.
_ و میدونی از چی میترسم؟
نیکی با صدای لرزان گفت:
+ از چی؟
نگاه جونگکوک برای لحظهای روی چشم های خیسش ماند...
_ از اینکه برای من، تو تمام دنیام باشی ولی برای تو، من فقط مردی باشم که به اجبار باهاش ازدواج کردی.
نیکی نفسش بند آمد
_ میترسم تمام چیزایی که من ازشون معنی عشق میسازم، برای تو فقط یه اجبار باشه. دست گرفتنم... شام امشب... این گل... حتی همین لحظه.
اشک دیگری از چشم نیکی پایین آمد
+ جونگکوک...
_ واسه همین هیچوقت چیزی نگفتم.
صدایش پایینتر رفت:
_ چون اگه تو منو نمیخواستی، ترجیح میدادم تا آخر عمر فکر کنی منم نمیخوامت.
نیکی دیگر نتوانست چیزی بگوید... فقط چند ثانیه نگاهش کرد؛ بعد دستش را که هنوز لیلیوم را گرفته بود، آرام بالا آورد و با انگشتهای لرزان گوشهی پالتوی جونگ کوک را گرفت.
جونگکوک همانجا ساکت شد.
نیکی با چشمانی پر از اشک، خیلی آرام گفت:
+ احمق...
جونگکوک ابرویش را کمی بالا برد
_ چی؟
نیکی لبخند کوچکی میان اشکهایش زد
+ این همه مدت.. فکر میکردی نمیخوامت؟
جونگکوک برای اولین بار واقعاً جوابی نداشت. نیکی محکمتر پارچهی پالتویش را گرفت.
+ من فقط... میترسیدم تو منو نخوای.
چشمهای جونگکوک برای یک لحظه تغییر کرد... تمام آن غرور، تمام آن سردی، انگار در یک ثانیه ترک برداشت:
_ نیکی...
قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد، نیکی که دیگر نمیتوانست این حجم از دلتنگی و خواستن را در خودش نگه دارد، روی پنجهی پاهایش بلند شد.
دستهایش را دور گر៸دن جونگکوک حلقه کرد و با تردید، ل៸ب هایش را روی ل៸ب های او گذاشت.
جونگکوک برای چند لحظه مثل سنگ بیحرکت ماند. شوکِ این حرکتِ نیکی، تمام دنیایش را متوقف کرد، اما فقط چند ثانیه طول کشید؛ دستهای بزرگ جونگ کوک مثل فنر دور کمر نیکی قفل شدند و او را با قدرتی که نشان از عطشِ فروخوردهاش داشت، به خودش چسباند.
جونگکوک دیگر آن مردِ محتاطِ چند دقیقه پیش نبود. او بو៸سیدن را شروع کرد؛ با ولع، نیکی که زیاد بلد نبود، فقط سعی میکرد با او همراهی کند اما در برابرِ شدتِ حرکتِ جونگکوک، دستوپایش را گم کرده بود.
جونگکوک با یک حرکتِ ناگهانی، ل៸بِ پایینِ نیکی را بین دندانهایش گرفت و با کمی فشار گازش گرفت.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 120
✦.................................
صدایش آرام بود، اما آنقدر شکسته که نیکی دیگر چیزی نگفت،جونگکوک یک قدم دیگر نزدیک شد؛ آنقدر که فاصلهشان فقط چند نفس بود
_ چون اگه الان ساکت بشم، دوباره همهشو قایم میکنم.
چشمهای نیکی روی صورتش ثابت ماند
_ من بلد نیستم دوست داشتن رو قشنگ بگم... بلد نیستم مثل آدمایی که توی فیلما میبینی حرف بزنم. تمام عمرم یاد گرفتم هرچی برام مهمه رو پشت دیوار قایم کنم... چون هرچی بیشتر برات مهم باشه، بیشتر میتونه نابودت کنه.
اشک از گوشهی چشم نیکی پایین افتاد. جونگکوک همان لحظه نگاهش کرد؛ انگار دیدن آن اشک بیشتر از هر چیزی به او ضربه زد
_ ولی تو...
صدایش گرفت:
_ تو اومدی و تمام اون دیوارها رو بدون اینکه حتی بدونی، خراب کردی.
نیکی لبش لرزید
+ من... نمیدونستم...
جونگکوک با تلخی خفیفی خندید
_ میدونم.
دستش آرام بالا آمد و خیلی کوتاه کنار صورت نیکی ماند. بعد کمی خم شد و بو៸سهای آرام و کوتاه روی لالهی گوشش گذاشت.
نیکی از شدت تعجب نفسش را حبس کرد. جونگکوک نزدیک گوشش، با صدایی پایین گفت:
_ به چشم من... تو قشنگترین آدم دنیایی.
نیکی چشمهایش را بست و اشکش پایین افتاد... جونگکوک کمی عقب رفت تا صورتش را ببیند.
_ و میدونی از چی میترسم؟
نیکی با صدای لرزان گفت:
+ از چی؟
نگاه جونگکوک برای لحظهای روی چشم های خیسش ماند...
_ از اینکه برای من، تو تمام دنیام باشی ولی برای تو، من فقط مردی باشم که به اجبار باهاش ازدواج کردی.
نیکی نفسش بند آمد
_ میترسم تمام چیزایی که من ازشون معنی عشق میسازم، برای تو فقط یه اجبار باشه. دست گرفتنم... شام امشب... این گل... حتی همین لحظه.
اشک دیگری از چشم نیکی پایین آمد
+ جونگکوک...
_ واسه همین هیچوقت چیزی نگفتم.
صدایش پایینتر رفت:
_ چون اگه تو منو نمیخواستی، ترجیح میدادم تا آخر عمر فکر کنی منم نمیخوامت.
نیکی دیگر نتوانست چیزی بگوید... فقط چند ثانیه نگاهش کرد؛ بعد دستش را که هنوز لیلیوم را گرفته بود، آرام بالا آورد و با انگشتهای لرزان گوشهی پالتوی جونگ کوک را گرفت.
جونگکوک همانجا ساکت شد.
نیکی با چشمانی پر از اشک، خیلی آرام گفت:
+ احمق...
جونگکوک ابرویش را کمی بالا برد
_ چی؟
نیکی لبخند کوچکی میان اشکهایش زد
+ این همه مدت.. فکر میکردی نمیخوامت؟
جونگکوک برای اولین بار واقعاً جوابی نداشت. نیکی محکمتر پارچهی پالتویش را گرفت.
+ من فقط... میترسیدم تو منو نخوای.
چشمهای جونگکوک برای یک لحظه تغییر کرد... تمام آن غرور، تمام آن سردی، انگار در یک ثانیه ترک برداشت:
_ نیکی...
قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد، نیکی که دیگر نمیتوانست این حجم از دلتنگی و خواستن را در خودش نگه دارد، روی پنجهی پاهایش بلند شد.
دستهایش را دور گر៸دن جونگکوک حلقه کرد و با تردید، ل៸ب هایش را روی ل៸ب های او گذاشت.
جونگکوک برای چند لحظه مثل سنگ بیحرکت ماند. شوکِ این حرکتِ نیکی، تمام دنیایش را متوقف کرد، اما فقط چند ثانیه طول کشید؛ دستهای بزرگ جونگ کوک مثل فنر دور کمر نیکی قفل شدند و او را با قدرتی که نشان از عطشِ فروخوردهاش داشت، به خودش چسباند.
جونگکوک دیگر آن مردِ محتاطِ چند دقیقه پیش نبود. او بو៸سیدن را شروع کرد؛ با ولع، نیکی که زیاد بلد نبود، فقط سعی میکرد با او همراهی کند اما در برابرِ شدتِ حرکتِ جونگکوک، دستوپایش را گم کرده بود.
جونگکوک با یک حرکتِ ناگهانی، ل៸بِ پایینِ نیکی را بین دندانهایش گرفت و با کمی فشار گازش گرفت.
- ۲.۸k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط