{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خنده های لب تو باز گرفتارم کرد

خنده های لب تو باز گرفتارم کرد
غمزه فرمودی و چشمان تو بیمارم کرد

روزگاری به دلم بود که آدم بشوم
خوشه ی گندم لبهات، گنهکارم کرد

خواستم راز من و تو نشود فاش ولی
مستی جام می ات، حکم به اقرارم کرد

بوسه خواهی ز لبت دست خودم نیست عزیز!
جنس مرغوب لبان تو خریدارم کرد

من غم عشق تو را از همه پنهان کردم
قصه را فاش، همین زردی رخسارم کرد

هی به خود گفتم از عشقت نزنم حرف ولی
عاقبت شهره ی هر کوچه و بازارم کرد!

دل بریدم ز همه خلق جهان در پی دوست
عاقبت حقد و حسد از همه بیزارم کرد

گفته بودم که دگر دل نسپارم به کسی
خنده های لب تو باز گرفتارم کرد
دیدگاه ها (۶)

زیربــاراڹ رفتمدلــم ازپاڪـی باراڹ لـرزیدونڪَاهم راشستوصدایم...

گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی هاح...

چندیست چشمانت مرا مهمانِ غم کردهراحت بگویم: چشم هایت عاشقم ک...

گر مرا ترک کنی من زغمت می سوزمآسمان را به زمین جان خودت م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط