تغییر
#تغییر
#پارت......؟(ادامه پارت....؟)
امیلی برعکس همیشه انگار احساسی شده بود و برای اولین بار میخواست از کسی حمایت کند،پیتر!
نگاهش بلافاصله سمت پیتر برگشت.دیگر هیچ حرفی نزد،آلن هم ساکت شد.
سکوت فضای خانه را پر کرده بود.سکوتی ترسناک...ترسناک تر از سکوت هتل پندلتون.
پیتر که تابحال به آلن خیره شده بود و همزمان با او داد و بیداد میکرد،یکدفعه ساکت شد،خشکش زد...آرام نگاهش را پایین انداخت و به سختی نفسش را بیرون داد.
انگار شوکه شده بود،یا انتظار همچین حرفی را نداشت.از همین میترسید؛ از اینکه کسی یتیم بودنش را در سرش بکوبد....و بالاخره بعد از سالها آلن اینکار را کرد.
و چقدر عجیب بود عکس العمل امیلی،تا به حال سابقه نداشت اینطور جدی از کسی حمایت کند.
_ آلن می فهمی چی داری میگی؟تو...
پیتر بعد از چند لحظه سکوت و بی حرکت ایستادن،بالاخره قدمی به عقب برداشت و سمت مبل ها رفت.امیلی حرفش را قطع کرد و با آلن به تماشای پیتر ایستاد.
دنبال چیزی (یا چیزهایی) تمام اتاق نشیمن و اطراف آن را جست و جو می کرد.
امیلی پرسید:پیتر؟
و جوابی نشنید.او همچنان به جست و جویش در حوالی مبل ها ادامه میداد.
_ چیکار میکنی؟ (Emily)
_ وسایلم کجاست؟ (Peter)
_ وسایلت؟! مگه تو وسیله داشتی؟از اولم هیچ کدوممون نداشتیم. (Emily)
پیتر تازه یادش آمده بود موقع ورود به خانه هیچ وسیله ای نداشته،اما به روی خودش نیاورد و با عجله و عصبانیت سمت در خروجی رفت.
_ کجا میری؟ (Emily)
پیتر جوابی نداد. نزدیک در پایش به پایه صندلی خورد و افتاد زمین. از شدت عصبانیت میخواست همان لحظه منفجر شود...که نشد.باز هم به روی خودش نیاورد و به سرعت از جایش بلند شد و از در بیرون رفت.
امیلی با عصبانیت رو به آلن کرد و گفت: همینو میخواستی؟ روانی، داره میره!
_ خب بره...چیکار کنم؟
_ احمق خب برو دنبالش!
آلن طوری به امیلی نگاه کرد که انگار هیچ از حرفهای او نفهمیده و نشنیده است.از نگاهش خیلی راحت میشد فهمید که چه میخواهد بگوید: چی؟چیکار کنم؟برم دنبالش؟من؟عمرا !
و امیلی این را خوب می فهمید.با صدایی تقریبا بلند سرش داد زد: دیوونم کردین....
بی معطلی سمت در خروجی دوید و آلن را در خانه تنها گذاشت.باور کردنش سخت بود، آلن هم نمی توانست باور کند؛ امیلی داشت دنبال پیتر می رفت تا برش گرداند؟
مگر همچین چیزی هم امکان داشت؟!
در راهرو امیلی با عجله و خشونت پله ها را دوتا یکی پایین می رفت تا حداقل کنار در اصلی به پیتر برسد.پله ها چقدر برایش زیاد بودند...چرا تمام نمی شدند؟
_ احمقا....هر دوتاشون احمقن...آلن روانی آخه الآن تو این شرایط وقت دعوا کردن بود؟.....پیتر دیوونه الآن چرا قهر کردی آخه؟ جا قحط بود،اینجا؟ خوبه خود خرشم میدونه...
پله ها را پشت سرهم و با سرعت پایین می رفت،اما تازه به طبقه دوم رسیده بود.
در تعجب بود پیتر چطور انقدر سریع از طبقه هفتم،بدون آسانسور به طبقه اول رسیده بود؟
از همان طبقه داد زدن را شروع کرد: پیتر....پیتر....پسره ی خنگ....کجایی روانی؟.....پیتر....آقای گاردنر....خره صبرکن برسم بهت بعد هر جا خواستی برو....پیتر...
حالا طبقه دوم را هم رد کرده و بالاخره به همکف،در خروجی ساختمان رسیده بود.
_ پیتر....پیتر.....کجا رفتی.....پیتر....
ناگهان ایستاد.خشکش زد.آنها...خودشان بودند...همان چند نفر که در تالار اویل....حالا اینجا...پیتر...او کجا بود؟
#پارت......؟(ادامه پارت....؟)
امیلی برعکس همیشه انگار احساسی شده بود و برای اولین بار میخواست از کسی حمایت کند،پیتر!
نگاهش بلافاصله سمت پیتر برگشت.دیگر هیچ حرفی نزد،آلن هم ساکت شد.
سکوت فضای خانه را پر کرده بود.سکوتی ترسناک...ترسناک تر از سکوت هتل پندلتون.
پیتر که تابحال به آلن خیره شده بود و همزمان با او داد و بیداد میکرد،یکدفعه ساکت شد،خشکش زد...آرام نگاهش را پایین انداخت و به سختی نفسش را بیرون داد.
انگار شوکه شده بود،یا انتظار همچین حرفی را نداشت.از همین میترسید؛ از اینکه کسی یتیم بودنش را در سرش بکوبد....و بالاخره بعد از سالها آلن اینکار را کرد.
و چقدر عجیب بود عکس العمل امیلی،تا به حال سابقه نداشت اینطور جدی از کسی حمایت کند.
_ آلن می فهمی چی داری میگی؟تو...
پیتر بعد از چند لحظه سکوت و بی حرکت ایستادن،بالاخره قدمی به عقب برداشت و سمت مبل ها رفت.امیلی حرفش را قطع کرد و با آلن به تماشای پیتر ایستاد.
دنبال چیزی (یا چیزهایی) تمام اتاق نشیمن و اطراف آن را جست و جو می کرد.
امیلی پرسید:پیتر؟
و جوابی نشنید.او همچنان به جست و جویش در حوالی مبل ها ادامه میداد.
_ چیکار میکنی؟ (Emily)
_ وسایلم کجاست؟ (Peter)
_ وسایلت؟! مگه تو وسیله داشتی؟از اولم هیچ کدوممون نداشتیم. (Emily)
پیتر تازه یادش آمده بود موقع ورود به خانه هیچ وسیله ای نداشته،اما به روی خودش نیاورد و با عجله و عصبانیت سمت در خروجی رفت.
_ کجا میری؟ (Emily)
پیتر جوابی نداد. نزدیک در پایش به پایه صندلی خورد و افتاد زمین. از شدت عصبانیت میخواست همان لحظه منفجر شود...که نشد.باز هم به روی خودش نیاورد و به سرعت از جایش بلند شد و از در بیرون رفت.
امیلی با عصبانیت رو به آلن کرد و گفت: همینو میخواستی؟ روانی، داره میره!
_ خب بره...چیکار کنم؟
_ احمق خب برو دنبالش!
آلن طوری به امیلی نگاه کرد که انگار هیچ از حرفهای او نفهمیده و نشنیده است.از نگاهش خیلی راحت میشد فهمید که چه میخواهد بگوید: چی؟چیکار کنم؟برم دنبالش؟من؟عمرا !
و امیلی این را خوب می فهمید.با صدایی تقریبا بلند سرش داد زد: دیوونم کردین....
بی معطلی سمت در خروجی دوید و آلن را در خانه تنها گذاشت.باور کردنش سخت بود، آلن هم نمی توانست باور کند؛ امیلی داشت دنبال پیتر می رفت تا برش گرداند؟
مگر همچین چیزی هم امکان داشت؟!
در راهرو امیلی با عجله و خشونت پله ها را دوتا یکی پایین می رفت تا حداقل کنار در اصلی به پیتر برسد.پله ها چقدر برایش زیاد بودند...چرا تمام نمی شدند؟
_ احمقا....هر دوتاشون احمقن...آلن روانی آخه الآن تو این شرایط وقت دعوا کردن بود؟.....پیتر دیوونه الآن چرا قهر کردی آخه؟ جا قحط بود،اینجا؟ خوبه خود خرشم میدونه...
پله ها را پشت سرهم و با سرعت پایین می رفت،اما تازه به طبقه دوم رسیده بود.
در تعجب بود پیتر چطور انقدر سریع از طبقه هفتم،بدون آسانسور به طبقه اول رسیده بود؟
از همان طبقه داد زدن را شروع کرد: پیتر....پیتر....پسره ی خنگ....کجایی روانی؟.....پیتر....آقای گاردنر....خره صبرکن برسم بهت بعد هر جا خواستی برو....پیتر...
حالا طبقه دوم را هم رد کرده و بالاخره به همکف،در خروجی ساختمان رسیده بود.
_ پیتر....پیتر.....کجا رفتی.....پیتر....
ناگهان ایستاد.خشکش زد.آنها...خودشان بودند...همان چند نفر که در تالار اویل....حالا اینجا...پیتر...او کجا بود؟
- ۱.۵k
- ۲۶ بهمن ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط